معرفی وبلاگ
ایران تونگین ولعل دنیاهستی//ایران توفریبنده وزیباهستی نام تونکوست چون کهن ایرانی//تاریخ خجسته یل وشیرانی// مهدهنری نقش جهان درگاهت//شیرازوسپاهان اثرزیبایت// هرکس گذرش درتورسدمی بیند//ازشاخه زیبات گلان می چیند// هردم که نظردررخ توبنماید //مدهوش تووجلوه کویت باشد// آثارتوزیباونکودرهمه جاست//هرشهربه آثارخوشت می نازد// مهمان چوبه این نغمه سرا بازآید//درکوی توگرددبری ازغم یادش// اثرمدیروبلاگ محمدعلی حاجیان
دسته
لرنيگ سنترمرجع تخصصي آموزش هاي وب
رابين وب آموزش برنامه نويسي وب
وبلاگ آي كامپ
آموزش ويديويي فتوشاپ،فلش و...............
Cg TV
قوي ترين و بهترين سايت آموزشي كشور
ايران سرزمين – آموزش طراحي صفحات وب
سايت تخصصي آموزش جاوااكسريپت،وب وطراحي
ايران سرزمين
بوق بوق ايران
ايران شناسي
ايرانگردي
ايران هميشه جاويدان
پايتخت فرهنگي جهان اسلام
ايرووون
4چشم
ميهن ما
توريسم ايران
هنرصنايع دستي وخانواده
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1190577
تعداد نوشته ها : 2866
تعداد نظرات : 129

JavaScript Codes
Rss
طراح قالب

يك منوي جمع و جور براي يك مسافرت پاييزي!

مسافرت پاييزي
از ما مي‌شنويد، تا پاييز تمام نشده، دو سه روز يكي از آخر هفته‌ها را خالي كنيد و بزنيد به جاده ولي يادتان باشد هر قدر سفرهاي تابستاني با تور و دسته‌جمعي مي‌چسبد، سفرهاي پاييزي...

از ما مي‌شنويد تا پاييز تمام نشده، حتما سرتان را چند روزي خلوت كنيد و سر به كوه و دشت بگذاريد چون پاييز يكي از بهترين فصل‌ها براي دل به جاده زدن است.

پادشاه فصل‌ها پاييز
هيچ فكر كرده ايد پاييز چه فصل بكر و بي‌نظيري براي يك سفر جمع و جور است؟
معمولا در پاييز آن قدر سرمان شلوغ است كه حتي فكر يك سفر چند روزه هم به سراغمان نمي‌آيد.اما جاده‌هايي كه از مسافران تابستاني خالي شده‌اند و حالا دارند يك نفس راحت مي‌كشند، جان مي‌دهند براي چند روز خلاصي از شهر و زدن به دل كوه و دشت. از ما مي‌شنويد، تا پاييز تمام نشده، دو سه روز يكي از آخر هفته‌ها را خالي كنيد و بزنيد به جاده ولي يادتان باشد هر قدر سفرهاي تابستاني با تور و دسته‌جمعي مي‌چسبد، سفرهاي پاييزي به خاطر آب و هواي نيمه رمانتيكش بهتر است دسته جمعي نباشد و تعدادتان را نهايتا در سه، چهار نفر خلاصه كنيد. دوربين عكس‌برداري هم يكي از واجبات سفر در اين فصل است. جاده باران خورده و برگ‌هاي خيس زرد و نارنجي و درخت‌هاي نيمه سبز و زرد، توناليته بي‌نظيري از رنگ به وجود مي‌آورند كه جان مي‌دهند براي عكاسي.

گوش كن، جاده تو را مي‌خواند
اگر چندان با خوابيدن در چادر وسط يك دشت يا در دامته كوه ميانه اي نداريد و سفر، اين جوري بهتان
مزه مي‌دهد كه در رختخواب گرم و نرم يك هتل شيك بخوابيد و در رستورانش هم برايتان غذا حاضر و آماده سرو شود، حتما شهر يا نهايتا يك روستا را براي گذراندن آخر هفته‌تان انتخاب كنيد. اين طوري هم اسير گل و شل باران پاييزي نمي‌شويد، هم از سرماي شب‌هاي كوه جان سالم به در مي‌بريد.

اگر هواي روستا در سر داريد

قبل از هر چيز اگر با ماشين شخصي راهي مي‌شويد، حتما آن را يك چك درست و حسابي بكنيد و بعد به دل جاده بزنيد؛ چون براي شمايي كه عازم روستا هستيد و مي‌خواهيد از جاده‌هاي اصلي خارج شويد، خرابي ماشين در يك جاده پرت، حسابي علافي و اعصاب خردي دارد.
 
شهرستانك؛ سرزمين روياها
در جاده تهران – چالوس و در 20 كيلومتري گچسر، جاده فرعي‌اي وجود دارد كه شما را به اين روستاي زيبا مي‌رساند. جاده تا خود روستا آسفالته است و لازم نيست نگران مسير باشيد.
 ويژگي پاييزي: "آن شرلي" را يادتان هست كه چطور در جاده پر دار و درختي راه مي‌رفت و شعر مي‌خواند؟ حالا آن جاده زرد و نارنجي را مي‌توانيد در جاده ورودي به روستا ببينيد.

منشاد: با ستاره‌هايي درمشت

براي رفتن به اين روستا بايد اول خودتان را به يزد برسانيد. از ميدان ابوذر، هم تاكسي براي روستا وجود دارد و هم ميني بوس‌هايي كه شما را بين يك تا يك ساعت و نيم مي‌رسانند به روستا.
ويژگي پاييزي: منشاد بهشت اهالي كوير  است. درخت‌هاي سر سبز و سر به فلك كشيده روستا و رود باريكي را كه از بالا دست روستا شروع مي‌شود و از وسط روستا مي‌گذرد، تا با چشم خودتان نبينيد باورتان نمي‌شود، وسط بيابان بي آب و علف كوير مركزي، چنين منظره‌هايي وجود داشته باشد. روستا پر از درخت‌هاي سپيدار است كه حالا فصل بر گريزانشان سر رسيده.

كندلوس: بهار زود رس

در دره‌هاي البرز مركزي در جنوب درياي خزر، روستايي هست كه طبيعت بكرش را در ميان كوه‌ها پنهان كرده است. از راه جاده چالوس و بعد از گذشتن از "مرزن آباد"  و، به يك سه راهي مي‌رسيد كه "دو آب كجور"  نام دارد. جاده اي فرعي به سمت راست مي‌رود. اين همان جاده اي است كه شما را به سوي كندلوس مي‌رساند.
 ويژگي پاييزي: شايد اگر درخت‌هاي سيب و گلابي روستا هوس نكرده بودند شش ماهي زودتر جوانه بزنند.، حالا اين روستا را بهتان پيشنهاد نمي‌كرديم. هر چند پاييز كندلوس از نظر زيبايي دست كمي‌از بهارش ندارد اما ديدن شكوفه‌هاي بهاري، آن هم شش ماه زودتر خالي از لطف نيست.

اگر هواي شهر در سر داريد

اين وقت سال چندان لازم نيست نگران اتاق خالي مهمانسرا و هتل‌ها باشيد؛ معمولا همه‌شان اتاق خالي براي يكي دو شبي كه قرار است بمانيد دارند. اما بد نيست قبل از حركت، از سازمان گردشگري آن شهر يا استان، آدرس و شماره تلفن يكي دو تا از هتل‌ها يا مهمانسرا‌ها را براي روز مبادا بپرسيد.

ساوه: سرخي انار از تو

رفتن به ساوه اصلا كار سختي نيست. اگر در يكي از شهرهاي تهران، اصفهان، كاشان، همدان، قم يا زنجان زندگي مي‌كنيد، فقط كافي است يك صبح نه چندان زود از خانه بيرون بزنيد و بعد از دو تا چهار ساعت رانندگي، به اين شهر خوش آب و هوا برسيد.
ويژگي پاييزي: باغ‌هاي انار معمولا در اطراف شهر هستند و اگر باغبان خوش ذوقي سر راهتان سبز شد، كمرويي را كنار بگذاريد و سرش خراب شويد تا هم از آويزان شدن از درخت و چيدن انار لذت ببريد و هم از قدم زدن بين درخت‌هاي نه چندان بلند انار.

سردشت: چهره متفاوت جنگ

براي ما اسم سردشت و اهالي اش با جنگ و بمباران شيميايي گره خورده است. سردشت شهر جمع و جوري در استان آذربايجان غربي است. اگر از شهر حسابي خوشتان آمد و ماندني شديد، هتل شهر جاي خوبي براي يك اقامت كوتاه است.
ويژگي پاييزي: سردشت درست وسط يك دشت سرسبز و خوش آب و هوا قرار گرفته است. فقط كافي است كمي ‌از شهر خارج شويد تا خودتان را وسط يك دشت به شدت وسيع و سرسبز ببينيد.

بندرعباس: دريايي به رنگ فيروزه
همين اول بگوييم كه بندر را به برو بچه‌هايي پيشنهاد مي‌كنيم كه مي‌خواهند بيشتر از دو روز از شهرشان بيرون بزنند. پس خيلي سنگين و رنگين به سمت ايستگاه راه آهن برويد و با يك قطار سواري 18 -20 ساعته به بندر برسيد.
ويژگي پاييزي: درست است از اين فصل تا اوايل فروردين، آب و هواي جنوب براي جنوب گردي حسابي مناسب است. مي‌توانيد از نزديك درياي واقعا نيلگون را ببينيد. 
 
گردآوري: گروه فرهنگ و هنر سيمرغ
منبع: هفته نامه همشهري جوان/ شماره 233/ ايثار قنواتي
بازنشر اختصاصي سيمرغ
 
دوشنبه شانزدهم 8 1390 1:15

شيون در ايران باستان (+تصوير)

 شيون در ايران باستان  (+تصوير)
..و هنگاميكه سياوش به سخنان ناروا و خواسته هوسباز دل سودابه توجه نكرد، ‌سودابه ترسيد كه سياوش او را بدنام كند و سرش راپيش كاووس‌شاه فاش نمايد، پيشدستي كرد و...
 
بشر اصولا داراي سجاياي بيشمار اخلاقي و خصوصيات بي‌حد ذاتي است. بشر در مقابل هر پيش‌آمد گوارا و ناگوارا واكنشي ازخودنشان مي‌دهد. اين واكنش گاهي زاده عاطفه، احساس و مهر بوده و زماني زاده خشم، كينه و بغض است. عقل و خرد و هوش و ذكاوت هم كم‌وبيش در هر دو حال تأثيري دارد. قلب انسان را گاهي به سنگ ‌خارا و زماني به شيشه نازك و شفاف تشبيه كرده‌اند و به همين سبب است كه گاهي در مقابل حوادث مانند سنگ سخت و صبور و زماني مانند شيشه نازك و زود شكن است. بشر بهنگام شادي مي‌خندد و به هنگام ماتم و عزا گريه مي‌كند. خنده و گريه هر دو غريزه‌اي در وجود بشر هستند كه شدت و ضعف آن بستگي به شدت و ضعف شادي و غم دارد. بشر در مرگ عزيزان بي‌اختيار گريه مي‌كند و قطرات اشك را از درياي بيكران و روشن چشم به گونه خويش مي‌چكاند و همراه اين گريه و ريختن اشگ حركاتي‌ از خود نشان مي‌دهد. گاهي ‌اين حركات موزون و زيبا بوده و زماني چندش‌آور و زشت است. يكي ‌ناله ‌مي‌كند و با صداي بلند مي‌گريد و ديگري زمزمه مي‌كند و آهسته اشك مي‌ريزد و موي سروصورتش را مي‌كند. سومي‌ صورتش را مي‌خراشد و موي سرش را از ريشه مي‌كشد تا صميميت و وفايش را نسبت به عزيزان خويش يا دوست از دست رفته‌اش طاهر كند و اندكي نيز از غم درونش بكاهد. غمي ‌كه او را رنج مي‌دهد و فقط با كريه تسكين پيدا مي‌كند. مي‌گويند احساس و عاطفه‌ي بيش از حد در بشر باعث شدت گريه مي‌شود و هرچه گريه كند از شدت غمش كاسته مي‌شود. مثلي است معروف كه مي‌گويند: «بگذار گريه كند تا عقده نكند».
گريه داروي مسكن است كه غم درون را مي‌كاهد و بار اندوه را سبكتر مي‌كند. اين است كه از قديمترين ايام كه بشر خود را شناخت گريه كرد. حضرت آدم پيامبر اولين براي اشتباه خويش گريست، زيرا از بهشت بيرونش كرده بودند. يعقوب نبي در فراق يوسف گم‌گشته‌اش گريه كرد ديگران براي عزيزان از دست رفته گريه كرده و مي‌كنند. گريه در هر محل و هر شهر و مرزي با رسمي‌ توأم بوده است و امروزه تيز اثرات آن تا اندازه‌اي باقي مانده است. مثلا در اطراف شهرستان كرمانشاهان و لرستان بهنگام سوگواري براي عزيزان خويش زنان با لهجه محلي (Vi-Vi)  وي ـ وي كنان گريسته و با انگشتان دست پوست صورت خويش را مي‌خراشند و موي سرشان را مي‌كنند. اين رسم سابقه تاريخي دارد، زيرا كندن مو و خراشيدن رو بهنگام شيون، از زمان بسيار دور معمول و يك رسم ديرينه بوده است. در بين زنان اين رسم بيشتر رواج داشته است زيرا دو نمونه از مجسمه‌هاي زن عريان در حال گريه و خراشيدن صورت در موزه ايران باستان ديده مي‌شود كه از حفاري تپه مارليك (چراغعلي تپه) بدست آمده‌اند و بهترين و گوياترين شاهد بر اين ادعاست. (ش 1 و 3).
 
در شاهنامه فردوسي از اين ‌رسم بارهاسخن گفته شده است بدين معني كه فردوسي روانشاد در سوگها و غمهاي متعددي كه براي قهرمانان كتابش رخ داده است از اين رسم ياد كرده است و من چند نمونه از آنها را ذيلا از شاهنامه نقل مي‌كنم:
هنگاميكه ايرج شاهنشاه پيشدادي كشته شد، شاه فريدون برايش گريه كرد و موهاي سر خويش را كند و همه مردم كشورش عزادار شده و جامه سياه پوشيده و در غم شاه شركت جستند: 
  فريدون  سر شاه    پور     جوان
بيامد   ببر   بر   گرفته   نوان 
بر آن  تخت   شاهنشهي   بنگريد
سرتخت را تيره   بي‌شاه   ديد 
بر افشاند    بر تخت   خاك  سياه 
بكيوان   بر  آمد   فغان   سپاه
همي‌ سوخت ‌كاخ ‌و ‌همي ‌‌خست ‌روي
همي ريخت اشك ‌و همي ‌كند موي
گلستانش بركند و سروان بسوخت 
بيكبارگي چشم شادي بدوخت
براين‌گونه بگريست چندان ‌بزار 
همي‌ تا  گيارستش اندر  كنار 
زمين  بستر و خاك  بالين اوي 
  شده تيره‌روشن جهان بين ‌اوي 
سراسر همه كشورش مرد و زن 
بهر  جاي  كرده  يكي  انجمن
همه‌ ديده پر آب و دل پر زخون
نشسته به تيمار مرگ  اندرون
همه جامه كرده كبود و سياه
نشسته باندوه  با سوك  شاد
چه مايه چنين روز بگذاشتند 
همه زندگي مرگ پنداشتند
 
هنگاميكه شاه فريدون پيشدادي مي‌خواست با ضحاك بجنگد، پيش مادرش فرانك آمد و با مادرش خداحافظي كرد فرانك براي فريدون گريه نمود و از خدواند پيروزي برايش طلبيد:
فرو ريخت آب ‌از مژه مادرش 
همي ‌خواند باخون دل‌داورش
به يزدان همي ‌گفت زنهارمن 
سپردم  ترا  اي  جهاندار من
 
زمانيكه شاه فريدون در گذشت  شاه منوچهر نوه ايرج براي جدش گريه كرد: 
پراز خون دل ‌ و پر ز گريه دو روي 
چنين تا زمانه سر آمد بر اوي
فريدون ‌شد و نام از او ماند باز 
  برآمد چنين روزگاري دراز
منوچهر يك هفته با درد بود 
دو چشمش پر آب‌ و دورخ ‌زرد بود
 
زمانيكه رودابه مادر رستم مي‌خواستند رستم را بدنيا آورد چون زادتش سخت شد زال به بالينش رفت و به حال او زار زار گريه كرد و موهاي خويش را كند:
چنان‌شد كه يكروز از او رفت هوش
از ايوان دستان برآمد خروش 
يكايك   بدستان   رسيد  آگهي 
كه پژمرده ‌شد برگ سرو سهي 
ببالين   رودابه  شد  زال  زر
پراز آب رخسار و خسته جگر
شبستان ‌همه بندگان كنده موي 
برهنه سر و موي تر كرده‌ روي
 
هنگاميكه رستم شكم سهراب را دريد و فهميد كه سهراب پسر خودش بوده است، شيون كرد و گريبان خويش را چاك داد. 
«بگو تا چه داري ز رستم نشان
كه گم باد نامش ز گردنكشان
كه رستم  منم  كم  نماناد نام 
نشيناد  بر  ماتمم  پور  سام»
بزد نعره و خونش آمد بجوش 
همي‌‌ كند موي و همي ‌زد خروش
و هنگامي ‌كه رستم نشان خويش را در بازوي سهراب يافت دوباره گريه كرد: 
چوبگشاد خفتان و آن مهره ‌ديد
همي‌ جامه برخويشتن بر دريد 
همي ‌‌ريخت خون ‌‌‌‌‌‌و همي ‌كند موي 
سرش ‌‌‌‌‌پر ز خاك و پر آب روي
 
و زمانيكه خبر مرگ سهراب را به رستم دادند فرياد كشيد و موهايش را كند و زار زار گريست و صورتش را خراشيد:
چو بشنيد رستم خراشيد روي 
همي‌زد به سينه همي ‌كند موي
پياده شد از اسب رستم چو باد 
بجاي  كله  خاك  بر  سر نهاد
و هنكاميكه رودابه تابوت سهراب را ديد گريه كرد: 
چو رودابه تابوت سهراب ديد 
ز چشمش ‌‌‌‌‌روان جوي خوناب ديد 
بزاري  همه  مويه آغاز كرد 
  همي‌ بر كشيد  از  جگر باد سرد
 
و زمانيكه به تهمينه خبر رسيد كه سهراب كشته شده است با صداي بلند گريه كرد و صورتش را خراشيد: 
به مادر خبر شد كه سهراب كرد 
ز تيغ پدر خسته گشت  و بمرد 
خروشيد و جوشيد و جامه دريد
بزاري  بر آن  كودك  نا رسيده
برآورد بانگ غريو و خروش
زمان‌ تا زمان زو ‌همي رفت هوش
مرآن ‌زلف ‌چون ‌تاب ‌داده كمند 
بانگشت پيچيد و از بن بكند
بسر برفكند آتش ‌و برفروخت
همي‌ موي ‌مشكين ‌بآتش ‌بسوخت 
همي ‌گفت ‌و مي‌خست ‌و مي‌كند موي
همي زد كف دست برخوب‌ روي 
ز بس كو همي ‌شيون ‌و ناله كرد 
همه خلق را چشم پر ژاله كرد
بپوشيد پس مويه ‌كرد و گريست 
  همان نيلگون ‌غرق گشته‌ بخون
بروز و به ‌شب ‌مويه‌ كرد و گريست
پس ‌از مرگ ‌سهراب ‌سالي ‌بزيست 
سرانجام‌ هم درغم او بمرد
روانش بشد سوي سهراب ‌كرد
 
و هنگاميكه سياوش به سخنان ناروا و خواسته هوسباز دل سودابه توجه نكرد، ‌سودابه ترسيد كه سياوش او را بدنام كند و سرش راپيش كاووس‌شاه فاش نمايد، پيشدستي كرد و سروصدا راه انداخت و بخاطر غمي ‌كه او را رنج مي‌داد زارزار گريه كرد:
از آن تخت برخاست با خشم و جنگ
بدو اندر آويخت سودابه چنگ
بدو  گفت  «من  راز  دل  پيش   تو
بگفتم   نهاني   بد   انديش  تو 
«مرا  خيره  خواهي  كه  رسوا  كني
به   پيش  خردمند  رعنا   كني» 
بزد  دست  و  جامه   بدريد  پاك
بناخن دو رخ را همي كرد چاك
بر  آمد  خروش  از  شبستان  اوي 
فغانش  ز ايوان  بر  آمد  بكوي
بگوش     سپهبد     رسيد   آگهي     
فرود  آمد  از  تخت   شاهنشهي 
بيامد   چو   سودابه   را ديد روي
خراشيده  و   كاخ   پر   گفتگوي 
  ز هر كس بپرسيد و   شد تنگدل 
ندانست  كردار    آن  سنگدل 
خروشيد  سودابه  در  پيش   اوي
همي رفت  آب  و همي ‌كند  موي 
چنين گفت «كآمد سياوش به تخت 
برآراست چنگ و برآويخت ‌سخت 
«كه از تست جان و تنم پر ز مهر
چه پرهيزي ‌از من تو اي ‌خوب ‌چهر؟ 
«بينداخت  افسر  ز مشكين سرم 
چنين  چاك  شد جامه  اندر برم»
 
وقتيكه فرنگيس از گرفتاري سياوش آگاه شد گونه خويش را خراشيد و گريه كرد: 
فرنگيس بشنيد رخرا  بخست 
ميانرا  بزنار خونين  به بست
بگفت اين ‌و روي سياوش ‌بديد 
دورخ را بكند و فغان بركشيد
 
و زمانيكه فرنگيس براي نجات از مرگ به پدرش افراسياب گفت كه سياوش بي‌گناه است و كشتن او براي افراسياب خوش آيند نيست گريه كرد: 
«درختي  نشاني  همي‌ بر زمين
كجا برگ خون آورد بار كين
«بسوك سياوش همي‌ جوشد آب 
كند چرخ نفرين‌بر افراسياب 
كه «شاها  دليرا  گوا  سرورا 
سرافراز شيرا و كند آو را
«بايران  برو بوم  بگذاشتي  
سپهدار را باب پنداشتي
«كنون ‌دست ‌بسته ‌پياده‌كشان
كجا افسر و گاه ‌گردنكشان؟
«مرا كاشكي‌ ديده ‌گشتي ‌تباه
نديدي ‌بدين‌سان ‌كشانت ‌براه 
«مرا از پدر اين كجا بد اميد
كه پردخت ‌ماند كنارم ‌رشيد»
 
و هنگاميكه فرنگيس دريافت سياوش محكوم به مرگ شده است شيون كرد و موي سر و پوست صورت خويش را كند:
ز كاخ سياوش بر آمد خروش
جهاني ز گرسيوز آمد بجوش
همه بندگان  موي كردند باز
فرنگيس مشگين ‌كمند دراز 
بريد و ميان را بگيسو به ‌بست        
  بناخن گل‌ ارغوان ‌را بخست  
 
 و زمانيكه خبر كشته شدن سياوش را به كاووس شاه دادند زارزار گريست و جامه خويش دريد و صورتش را خراشيد:
چو اين گفته بشنيد كاووس ‌شاه 
سر نامدارش نگون شد ز گاه 
همه جامه دريد و رخ را بكند 
بخاك اندر  آمد ز تخت بلند 
برفتند   با   مويه    ايرانيان 
برآن ‌سوك بسته سواران ميان 
همه ‌ديده ‌پرخون ‌و رخساره ‌زرد
زبان از سياوش پر از ياد كرد
 
و هنگاميكه رستم به كين‌خواهي سياوش سودابه را كشت گريان و نالان پيش كاووس شاه رفت و با شاه سخن گفت:
تهمتن برفت از بر تخت اوي 
سوي كاخ سودابه بنهاد روي
زپرده بگيسوش بيرون كشيد 
زتخت بزرگيش در خون كشيد
به خنجر به‌ دو نيمه ‌كردش ‌براه 
نجنبيد بر تخت  كاوس  شاه
تهمتن‌چو پرداخت‌از كار اوي 
دلش  تيزتر شد ز آزار  اوي       
بيامد بدرگاه با سوك و درد
پراز خون ‌دو ديده ‌دور خساره ‌زرد
همه شهر ايران بماتم شدند
پر از غم بنزديك رستم شدند
 
هنگاميكه رستم براي گرفتن انتقام خون سياوش آمادگي خويش را اعلام كرد، كاووس شاه از اين پيش‌آمد گريه كرد: 
نگه كرد كاوس در جهر اوي 
چنان اشگ خونين و آن مهر اوي 
نداد ايچ پاسخ مراو را زشرم 
فرو  ريخت  از ديدگان آب گرم
 
زماني كه فرامرز پسر رستم،‌ سرخه پسر افراسياب را اسيركرد و بدستور رستم او را به صحرا برد سرش را درون طشت همانند سر سياوش بريد، افراسياب آگاه شد و گريه كرد و موي سر خويش را كند: 
نگون شد سر و تاج افراسياب 
همي ‌كند موي و همي‌ ريخت آب
همه جامه خسروي كرد چاك 
خروشان  بسر بر  برافشاند  خاك
 
و زمانيكه پيران قيافه هفت سالگي كيخسرو را نزد شبانان ديد گريه كرد زيرا شباهت زيادي به سياوش داماد خودش داشت:
چو پيران بديد آنچنان فرو چهر 
  رخش گشت پر آب و دل پر ز مهر    
 
مجسمه مارليك
 
  شماره 7677-14677 دفتر بخش پيش از تاريخ موزه ايران‌باستان بين 800 تا 1200 قبل از ميلاد. مجسمه زن سفالي در حال شيون به ارتفاع 5/35 سانتيمتر كه در سال 1341 به وسيله استاد محترم دكتر عزت‌الله نگهبان از تپه مارليك واقع در منطقه نصفي نزديك رودبار گيلان كشف شده است. اين مجسمه توخالي كه احتمالا ريتون بوده است هيكل زني را نشان مي دهد كه دو دستش را بر گونه خويش نهاد و مشغول خراشيدن پوست صورت خود مي‌باشد. روي سينه آن ظرفي را آبريز ناوداني ديده مي‌شود. روي پاها و دور گردن مجسمه نقطه چين‌هاي تزييني وجود دارد. 
 
 بنابه وصيتي كه سياوش به‌اسب خويش «بهزاد» ‌كرده بود، بهزاد پس ازسياوش بكسي جز كيخسرو سواري نداد. زمانيكه كيخسرو مي‌خواست اسب سياه پدرش را از دشت و كوه بگيرد و غمگين شد و كيخسرو و گيو هم كه اين منظره را تماشا مي‌كردند گريه كردند و به افراسياب نفرين فرستادند: 
  نگه كرد  بهزاد  و كي را  بديد
يكي باد سرد از جگر بر كشيد 
همي داشت برآبخور پاي خويش 
از آنجا كه  بد  پاي  ننهاد پيش
همي‌ بود بر جاي شبرنگ زاد
ز دو چشم او چشمه‌ها برگشاد 
سپهدار  با  گيو گريان شدند 
چو  بر آتش  تيز بريان  شدند 
گشادند از ديدگان هر دو آب 
زبان   پر  ز  نفرين  افراسياب 
بماليد بر چشم او دست و روي 
بر و يال ميسود و بشخود موي 
لگامش بسر كرد و زين برنهاد 
همي‌ از  پدر  كرد  با  درد  ياد
 
و زمانيكه پيران بدست گيو اسير شد، فرنگيس گريه كنان شفاعت پيران را كرد و گيو پيران را بخشيد:
به كيخسرو آنگه نگه كرد گيو 
بدان تا چه فرمان دهد شاه نيو 
فرنگيس را ديد ديده پر آب 
زبان   پر  ز  نفرين  افراسياب
 
هنگاميكه كيكاوس كيخسرو را ديد اشگ شوق از ديدگانش ريخت: 
چو كاوس كي روي خسرو بديد 
سرشكش ز مژگان برخ بر چكيد
فرود آمد ازتخت وشد پيش اوي 
بماليد  بر روي او چشم  و روي
 
و زمانيكه جريره مادر فرود، كشته شدن فرود را بچشم خود ديد آنقدر گريه كرد و خودش را بزمين زد تا با دشنه‌اي خود را كشت: 
فرود  سياوش  بيكام  و  نام
چو شد زين جهان نارسيده بكام 
جريره يكي آتشي برفروخت 
همه  گنجها  را  بآتش  بسوخت 
بيامد  به  بالين  فرخ  فرود
بر  جامه  او   يكي   دشنه   بود
دو رخ را بروي پسر بر نهاد 
شكم بر دريد و برش جان  بداد
 
زمانيكه رستم به كوه هماون مي‌رسد تا طوس و گودرز و لشكر ايران را ياري كند گودرز از شوق اشگ مي‌ريزد: 
چو گودرز روي تهمتن بديد 
شد از آب ديده رخش ناپديد
گرفتند مر  يكديگر را كنار
خروشي بر آمد ز هر دو بزار
 
وقتيكه رهام دلاور ايراني بدستور كيخسرو «پشنگ» پدر افراسياب را كشت افراسياب گريه كرد و موي سر خويش را كند:
سپهدار گشت از جهان ناا‌ميد
بكند آن چو كافور موي سپيد 
چنين گفت با موبد افراسياب 
«گزين ‌پس ‌نه ‌آرام‌ جويم‌ نه ‌خواب»
 
هنگاميكه دربان بافراسياب خبردادكه منيژه شوهر ايراني كرده و در ميان كاخ او را نگهداشته است افراسياب از ناراحتي زياد، گريه كرد: 
  زديده برخ خون مژگان برفت
برآشفت و اين داستان باز گفت 
«گرا از پس پرده دختر بود 
اگر  تاج  دارد  بد   اختر  بود»
و زمانيكه پيران بيژن را در چنگ گرسيوز گرفتار ديد و فهميد كه مي‌خواهند او را دار بزنند گريه كرد: 
ببخشود  پيران  ويسه  بروي 
فرو رفت آب ازدو ديده بروي
 
و زمانيكه بيژن را به چاه انداختند منيژه بر سر چاه بيژن رفت و گريه كرد: 
منيژه  بيا‌مد   بيك   چادرا 
برهنه دو  پاي و  گشاده  سرا 
بيامد خروشان بنزديك چاه
يكي دست را  اندرو كرد  راه 
چو از كوه خورشيد سر بر زدي
منيژه ز هر دو همي‌ نان چدي 
همي ‌گرد كردي بروز دراز
بسوراخ  چاه  آوريدي  فراز
 به بيژن سپردي و بگريستي 
بدين پوربختي همي‌ زيستي
و هنگاميكه منيژه اولين‌بار رستم را ديد به حال بيژن گريه كرد  از او كمك خواست: 
  برهنه ‌نوان دخت ‌افراسياب 
بر رستم آمد دو ديده پر آب
همي ‌بايستن ‌خون ‌مژگان ‌برفت 
بر او آفرين كرد و پرسيد و گفت  
   «نيايم ‌ز درويشي‌ خويش ‌خواب 
ز ناليد او دو چشمم پر آب»
 
و زمانيكه بهرام بدنيال تازيانه گم‌شده‌اش رفت با كشته‌اي روبرو شد و بحال او گريه و زخمهايش را بست: 
بشد تيز بهرام تا پيش روي 
بجان ‌مهربان ‌ و بدل ‌خويش ‌اوي
برو گشت ‌گريان ‌ورخرابخست 
  بدريد  پيراهن  او  را ببست
 
هنگاميكه گيو و بيژن بهرام را با دست بريده و حال پريشان پيدا كردند و بي‌ا‌ختيار گريستند:
دليران  چو بهرام را يافتند
پر از آب ‌ وخون‌ديده‌ب شتافتند
بخاك ‌و بخون ‌اندر افكند خوار 
جداگشته ‌زودست ‌و برگشته ‌كار 
همي ‌ريختند آب بر چهر او 
پر از خون تن ودل پراز مهر او
 
موقعي كه رستم برزو (پسر سهراب) را بزمين مي‌زند و مي‌خواهد راو را ببرد «شهرو»‌ مادر برزو گريه مي‌كند و از رستم مي‌خواهد كه پسرش را نكشد و حقيقت را برستم مي‌گويد رستم آگاه مي‌شود كه برزو نوه خويش و يادگار سهراب است:
همي‌ گفت ‌و مي‌راند خون‌ جگر 
همان خاك آورد كرده بسر 
خمي ‌كند موي ‌و همي ‌ريخت ‌خاك
همه جامه نا‌‌مور كرده چاك
بدوگفت رستم كه اي شهره زن 
مرا  اندرين  داستاني   بزن 
چه‌گوئي‌ مگر خواب گويي همي‌
بدين‌دشت ‌چاره ‌چه‌ جوئي ‌همي‌
و زماني كه لهراسب كشته مي‌شود و گشتاسب از مرگ پدرش آگاه مي‌گردد گريه مي‌كند:
چو بشنيد گشتاسب شد ‌پر ز درد 
ز مژگان بباريد خوناب زرد 
بزرگان  ايرانيان  را  بخواند
شنيده همه پيش ايشان براند
و هنگاميكه بيدرفش دلاور توران، زرير شاهزاده ايران را مي‌كشد گشتاسپ شاه گريه مي‌كند:
چو آگاهي كشتن او رسيد
جهاندار گشتاسپ مرگي بديد
همه‌ جامه ‌تا پاي بدريد پاك
بدان  تاج خرم  بپاشيد  خاك‌ 
به لشكر بگفتا  كدامست ‌شير 
كه باز آورد كين فرخ زرير؟»  
 
مجسمه مارليك
 
 شماره 8140-25140 دفتر بخش پيش از تاريخ موزه ايران‌باستان بين 800 تا 1200 سال ق.م مجسمه زن سفالي در حال شيون به ارتفاع 5/37 كه در سال 1341 از حفاري تپه مارليك يافت شده است. اين مجسمه توخالي هيكل زني را نشان مي‌دهد كه بدنش لخت و سينه‌هايش كاملا عريان و برجسته شود و انگشتان دو دستش را روي صورتش گذاشته و مشغول خراشيدن پوست صورت خويش اشت. بر روي پاها و دور كمر و دور گردن نقطه چين‌هاي گنده تزييني وجود دارد كه به زيبايي آن افزود است   
 بهنگاميكه اسفنديار در حال مرگ است برستم وصيت بهمن را مي‌كند و مي‌گويد از پسرم حفاظت كن و او را بفنون جنگ و تيراندازي آشناگردان من او را بتو مي‌سپارم، در اين حال رستم گريه مي‌كند و جامه بر تن مي‌درد:
تهمتن   بگفتار او داد  گوش 
پياده  بيامد   برش   با  خروش
همي‌ريخت‌ازديدگان‌آب‌گرم 
همي‌مويه‌كردش ‌به ‌آواي   نرم
باو جامه رستم همه پاره كرد 
سرش‌پرزخاك‌ورخش پرزگرد 
همي‌گفت «زاراي نبرده سوار 
نيا   شاه   جنگي   پدر  شهريار 
«بخوبي شده در جهان نام من 
زگشتاسپ بد شد سرانجام من»
چوبسياربگريست ‌باكشته‌گفت
كه «اي‌درجهان‌شاه بي‌ياوروجفت
«روان  تو  بادا ميان  بهشت 
بدانديش تو بدرود هر چه گشت»

«پشوتن»
راهنما و مشاور اسفنديار و بهمن پسرش و ساير دلاوران نيز در مرگ اسفنديار گريستند:
جوانان گرفته سرش در كنار 
همي‌خون ستردند از آن شهريار 
پشوتن بر او همي ‌مويه كرد 
رخي پر زخون و دلي  پر ز درد 
پشوتن براوجامه‌راكرد چاك 
خروشان  بسر  بر  پراكند  خاك
همي ‌گشت ‌بهمن ‌بخاك ‌اندرون 
  بما‌‌ليد  رخ را  بر آن گرم خون
 
زماني كه پشوتن و همراهيانش تابوت اسفنديار را حمل مي‌كنند پيش كتايون و گشتاسپ‌شاه مي‌آورند زن و فرزندان و خواهران اسفنديار و پدر و مادرش گريه مي‌كنند: 
چو آگاه شد مادر و خواهران 
از  ايوان  برفتند  با  دختران
برهنه سروپاي پرگرد و خاك
ببربرهمه جامه‌ها كرده چاك 
زنان از پشوتن در آويختند 
همي ‌خون‌زمژگان فروريختند 
كه «ازتنگ تابوت سربرگشاي 
تن كشته از دور ما را نماي» 
چو مادرش ‌با خواهران ‌روي ‌شاه 
   پرازمشگ ديدندوريرش‌سياه 
  بسودند از مهر يال و  برش
كتايون ‌همي ريخت ‌خاك ‌از سرش 
  بيالش  همي ‌اندر آويختند 
  همي‌ خاك بر تاركش ريختند
هنگاميكه خبرمرگ رستم و زواره را به زال دادند زال گريه كرد و يكسال هم مردم سيستان عزادار شدند و جامه سياهبر تن پوشيدند: 
  همي‌ريخت‌زال‌ازبريال‌خاك
همي‌كردروي وبرخويش‌چاك
همي‌گفت «زارا گو پيلتن 
نخواهم كه پوشد تنم جز كفن»
به‌يكسال‌درسيستان‌سوك‌بود 
همه جامه‌‌هاشان سياه و كبود
 
  دارا پس ازاينكه وصيت خويش را به اسكندر كرد درگذشت و اسكندربا همراهيانش درمرگ دارا گريه كرده و جامه خويش را پاره كردند: 
بگفت اين‌وجانش برآمدزتن 
  برو زاروگريان شدندانجمن
سكندرهمه جامه‌هاكردچاك
بتاج  كيان بر پراكنده خاك
يكي‌دخمه‌كردش‌به‌آئين‌اوي
برآنسان كه بدفره‌ودين اوي
زماني كه اسكندر بنا بوصيت دارا براي زن دارا (دل‌آرا) نامه مي‌نويسد و دخترش (روشنك) را از او خواستگاري مي‌كند، دل آرا بياد شوهرش مي‌افتد و گريه مي‌كند و پاسخ‌نامه اسكندر را نيز مي‌نويسد: 
دل‌آراي‌چون اين‌سخنهاشنيد
يكي باد سرد از جگر بر كشيد 
نويسنده نامه را پيش خواند
همي‌خون زمژگان برخ‌برفشاند
مرآن‌نامه‌راخوب‌پاسخ‌نبشت
سخنهاي  با مغز و  فرخ  نبشت
سكندرزگفتاراو گشت شاد 
به‌آرام  شد  تاج  بر  سر   نهاد
و زماني كه اسكندر در گذشت سپاهيانش براي او گريه كردند: 
ز لشكر سرا‌سر برآمد خروش
هوا   را   بدريد   آواز   گوش 
همه‌خاك‌برسرهمي‌بيختند 
به مژگان همي‌خون ‌دل ريختند.
 
درخاتمه بهتراست اشاره‌اي به عزاداريها-تعزيه‌خوانيها و روضه‌خوانيها كرده و بگويم هنگاميكه به مستمعين ‌يك مجلس عزا مي‌نگريم مي‌بينيم هركس بنوعي خود را سرگرم گريه كرده است، يكي دست را بر سر برسينه مي‌كوبد و ديگري  كف دست را بر پيشاني مي‌زند و سومي‌ دست را برسينه مي‌كوبد و چهارمي ‌موي سرش را مي‌كند و پنجمي ‌صورتش را مي‌خراشد و بالاخره همه اين حركات توأم با گريه و صداي ناله وزاري انجام مي‌گيرد و همين گريه‌ها و حركات  هستند كه غم درون را مي‌كاهند و درد ناراحتي و سوزناك غم را زا ميان مي‌برند و مي‌توان گفت كه گريه در حقيقت آغازي براي روشن كردن دل ‌است كه ناخودآگاه ان حالت روحاني و لذت‌بخش به انسان دست مي‌دهد.
 
گردآوري: گروه فرهنگ و هنر سيمرغ
منبع: ichodoc.ir/ غلامرضا معصومي‌
 

سيري در آداب مكتبخانه

مكتبخانه
شاگردان مكتب به تناسب سن و سال و مهارتشان علاوه بر درس، كارهاي شخصي و خانوادگي آخوند را نيز روبراه مي‌كردند. گندم او را آرد مي‌كردند، هيزمش را مي‌شستند...
 
مكتب‌خانه‌هاي قديم، پايه‌هاي مدارس امروزي هستند. اگرچه بين مكتب و مدرسه فاصله زيادي است و اين فاصله ماهيت اين دو را بكلي از هم تفكيك مي كند، اما ريشه‌هاي «مدرسه»هاي امروزي به نحوي در مكتب‌خانه‌هاي از ياد رفته ديروز است و شناخت اين ريشه‌ها، شناخت شاخه بزرگي از فرهنگ گذشته ماست. مكتب‌خانه تا دو سه نسل پيش تنها كانون آموزش اجتماعي بود، از اين رو مجموعه‌اي از حال و هواي جامعه و آداب و سنت‌هاي اجدادي ما در آن منعكس بود. سيري در رسوم و ارزشهاي مكتب‌خانه از ديدگاه‌هاي بسياري مي‌تواند ثمربخش و هم پرجاذبه باشد. 

مكتب‌خانه در ازمنه‌اي نه چندان دور، در ولايات و قصبات و حتي آبادي هاي دورافتاده داير بود. اين كانون‌هاي عجيب و در عين حال جالب براي خود آئين ويژه‌اي داشت و در بعضي مناطق مسجد ناميده مي شد. مسجد يا مكتب‌خانه در هر مكاني مي‌توانست پيدايش يابد: ‌در گوشه يك مسجد قديمي ‌و كوچك، يا حياطي در جوار آن... و چه بسا در زير چند سقف بي قواره كه قبلاً دكان يا حجره بود... مكتب‌خانه از وسايل و مقدورات تحصيلي، فقط فضاي مسقفي داشت كه شاگردان را از گرما و سرما و باد و باران حفظ مي‌كرد. چند حصير يا نمد مندرس كف مكتب را مي‌پوشانيد و شايد ضرب‌المثل معروف «حصيري بود و ملانصيري» كه نوعي فقر و بي‌برگي تمام عيار را توصيف مي‌كند، براي توصيف مكتب‌خانه‌هاي قديم بوجود آمده است. گرداننده يا مدير مكتب را «آخوند» و يا «ميرزا» مي‌گفتند. او علاوه بر كار تدريس امور تحريري محل را از قبيل تنظيم قباله و اجاره‌نامه و اسناد ذمه و شرطي كه آنروز «حجت» ناميده مي‌شد به عهده داشت. و بعضاً اجراي عقد ازدواج و طلاق و يا خواندن صيغه برادري و خواهري از كارهاي او بشمار مي‌رفت.
او گاه با نوشتن تعويذي «تب نوبه» مي‌بست و براي بي‌سوادان محل نامه مي‌نوشت و يا نامه‌هاي رسيده ايشان را مي‌خواند. «ميرزا» دستياري داشت كه او را «خليفه» مي‌گفتند و اجرائيات مكتب و احياناً از قسمت تدريس و تعليم خط بعهده او بود خليفه مكتب‌دار را در وظايف متنوع و بي‌شمارش تا حدود توان ياري مي‌داد.  

 وسايل تحصيل

براي تحصيل غالباً شهريه‌اي پرداخت نمي‌شد، چرا كه گرفتن دستمزد براي تدريس از ديد اعتقادي مردود بود. تنها مكتب‌داري كه سمت يا عنوان مذهبي نداشت از اين قاعده مستثني بود و ضرورتهاي معاشي او از راه مكتب‌داري فراهم مي‌شد. هركس كه قصد تحصيل داشت، مي‌بايستي تشكچه بياورد و جاي مناسبي را در مكتب آماده نشستن كند. همين كه ساعت تعطيل مي‌رسيد، هركس تشكچه خود را براي امان ماندن از دستبرد احتمالي، همراه خود به خانه برمي‌گرداند. علاوه براين دانش‌آموز خورجين كوچكي نيز از نوع جاجيم مي‌آورد و كتاب و قلمدان و غذاي خود را در آن جاي ميداد كه در اصطلاح مكتب به «هيبه» معروف بود. اين گويش يا اصطلاح، ناشناخته است و معلوم نيست كه چه ريشه‌اي دارد و با چه تحولي به اين صورت درآمده، بهر صورت «هيبه» را مخصوصاً براي استفاده شاگردان مكتب‌خانه مي‌بافتند و گاهي از نوع زمخت آن نعل‌بندها و بناها هم براي حمل و نقل وسايل و ابزار كار استفاده مي‌كردند.    
در فصل سرما سوخت مكتب را به نوبت يكي از شاگردان تأمين مي‌كرد. گاهي كه توافقي نبود هركس منقل كوچكي مملو از آتش همراه مي‌آورد و تا وقت درس از گرماي آن مدد مي‌گرفت. آن روزها بيشتر بخاري ديواري متداول بود و در انتهاي محل مكتب در منظر آنان فروغ و روشنائي مي‌داد و مرتباً هيزم يا تپاله آن بوسيله خليفه يا شاگردان بزرگ جابجا مي‌شد و همين كه آتشي بدست مي‌آمد، آنرا مي‌كشيدند و در يك منقل فلزي يا سفالي پيش مكتب‌دار مي‌گذاشتند. 
 
 براي ورود به مكتب و ادامه يا شروع درس هيچ گونه قاعده سني نبود. از يك كودك هفت ساله تا جوان سرآمد، مي‌توانست شاگرد مكتب باشد. همه اينها دورادور مكتب مي‌نشستند و هريك به تنهايي با صداي بلند و آهنگ مخصوصي به تمرين و تكرار درس مشغول مي‌شدند. اگر فردي ساكت بود و صدايش درنمي‌آمد، دليل آن بود كه او تكاهل مي‌كند و علاقه به درس و تحصيل ندارد و ناگهاني چوب تنبيه آخوند يا خليفه سزايش را كف دستش مي‌گذاشت. تصور اين صحنه كه گروهي ناهمرنگ، هريك با لحني و هركدام مضمون جداگانه‌اي را به آهنگ بلند در زير سقف كوچكي مي‌خواند، دشوار و در نهايت حيرت‌انگيز و خنده‌آور است. اما اين نوع صحنه‌ها، بهترين تصوير مكتب‌خانه است. آخوند يا ميرزا همچنان در آن محيط پر سر و صدا بدون احساس ناراحتي بكار روزمره مشغول بود و چه بسا به داشتن چنان بازار پرهياهوي دانش مباهات ميكرد.
 
پيش‌دستي مكتب‌دار
همين كه شاگردي براي اولين مرتبه وارد مكتب مي‌شد، ميرزا براي انكه او را متوجه طرز رفتار و كردار خود كند، او را احضار مي‌كرد و با يك نگاه غيرعادي و شايد غضب‌الود اسم شخصي و نام پدرش را مي‌پرسيد و او را به اصطلاح امروزي از نظر روانشناسي مي‌سنجيد تا ببيند آيا آثار و علائم خونسردي و سركشي در تازه‌وارد هست يا نه؟ اگر نسبت به تازه‌وارد احساس محبت نمي‌كرد، چوب تنبيه را از زير زيرانداز پوستي خود بيرون مي‌كشيد و در ضمن نشان دادن آن، يكي دو ضربه تهديدآميز به كف مكتب ميزد و مي‌گفت: «بدان كه اينجا را مكتب مي‌گويند شرارت و فضولي را در اينجا راهي نيست،‌ اگر دستت از پا خطا كند، با اين چوب ناخن‌هايت را ميريزم.» بيچاره شاگرد از همان ساعت اول غرق ترس و واهمه‌اي زايل نشدني مي‌شد و مانند گنجشكي كه اسير گربه شده باشد، خود را مي‌باخت.
در پستوي مكتب يا زيرزمين آن چوب و فلق در جاي نيمه تاريكي دهن‌كجي مي‌كرد. گاهي درهاي ورودي مكتب را به دستور «ميرزا» مي‌بستند و شنجره‌ها را كه مشرف به بازار يا معبري بود مي‌انداختند و يكي از متخلفان سرسخت را به وسيله خليفه و چند نفر از شاگردان بزرگ سال به فلق مي‌بستند. بستن در و پنجره براي اين بود كه از بيرون مكتب كسي به شفاعت نيايد و «ميرزا» بتواند كيفري را كه لازم است بدون مانع و مطابق خواسته خود اجرا كند. اعتقاد تربيتي عموماً بر مبناي نظر سعدي شيرازي بود كه: «استاد و معلم چو بود بي‌آزار – خرسك بازند بچه‌ها در بازار». 

در چند سال قبل كه در صدد تهيه يادداشتها و فيشهائي درباره مكتب‌خانه بودم و از معمرين و محصلين مكتب‌هاي گذشته تحقيق مي‌كردم، به يكي از منسوبين نزديك خود برخوردم كه عمري از او گذشته بود. مردي بود تقريباً هفتادساله و سوادي نداشت. گوش راستش هم بكلي ناشنوا بود. از او پرسيدم كه چرا با وجود امكاناتي كه داشته و با آنكه برادرهايش باسواد بودند، او درس نخوانده است؟ در جوابم گفت: «هفت يا هشت ساله بودم كه مرا به مكتب گذاشتند. ملاحيدر نامي‌بود كه مكتبي در محل ما داير مرده بود. مرا به دست او سپردند. پس از مدت كوتاهي از آنجا كه نتوانستم درسي را كه داده بود مطابق منظور او پس بدهم، با يك سيلي بي‌رحمانه چنان بگوش من زد كه مادام‌العمر از نعمت شنوايي محروم شدم و درس و مشق و مكتب را هم با اين ضرب شست ترك كردم.»
 
تعاون بجاي شهريه
شاگردان مكتب به تناسب سن و سال و مهارتشان علاوه بر درس، كارهاي شخصي و خانوادگي آخوند را نيز روبراه مي‌كردند. گندم او را آرد مي‌كردند، هيزمش را مي‌شستند، برف‌روبي پشت‌بامش را انجام ميدادند و اگر براي زراعت و برداشت محصول او كمكي لازم بود به ياري‌اش مي‌شتافتند. علاوه بر اينها هرچند گاه در فرصت‌هاي مناسب، براي «ميرزا» وليمه مي‌آوردند تا جبران حق تدريس او به عمل آيد. خلاصه ابر و باد و مه و خورشيد و فلك براي تأمين معاش ميرزا دركار بودند.
مكتب‌ها را عموماً نام بخصوصي نبود. در هر محل، مكتب به نام ميرزائي كه آنرا اداره مي‌كرد، شهرت مي‌يافت. مانند مكتب ملا رجبعلي يا مسجد ميرزا محمدعلي. در مكتب‌خانه اولين كتابي كه به دانش‌آموز مي‌دادند «سه پاره» نام داشت و متضمن حروف الفبا به اشكال مختلف و قسمتي از سوره‌هاي كوچك قرآن بود و بدون اينكه اشكال حروف را براي او بنويسند. شاگردان را روي همين كتاب وادار به شناختن حروف مي‌كردند و همين كه برنامه شناخت حروف تمام شد، كلمات ساده را شروع به هجي مي‌نمودند. هجي كردن آنقدر پيچيده و بغرنج بود كه تقرير و بيان آن دشوار است.
سالخوردگاني كه در مكتب‌خانه تحصيل كرده‌اند هنوز هستند، ميتوان به ضبط انواع شيوه‌هاي هجي توسط نوار اقدام كرد. اگر از اين فرصت براي حفظ و نگاهداري اين شيوه آموزش كهن استفاده نشود، بيم آن مي‌رود كه پس از مدتي امكان دستيابي به اسن قبيل منابع و مآخذ بكلي از بين برود. مكتب هر سال تقريباً شش ماه داير مي‌شد و غالباً اوقات آموزش از نيمه پائيز تا نيمه بهار بود. چون روز چهارشنبه مي‌رسيد شوق استفاده از تعطيل بعداز ظهر پنشنبه و روز جمعه جمعي را كه از مكتب گريزان بودند وادار به زمزمه يا ترنم بحر طويل مانندي مي‌كرد و چنين مي‌خواندند: «چهارشنبه روز فكر است. پنج‌شنبه روز ذكر، جمعه روز بازي. اي شنبه ناراضي – تا بر فلك اندازي.» صرف مير و تاريخ وصاف، گلستان سعدي، جامع عباسي، ديوان حافظ، نصاب‌الصبيان فراهي از كتابهائي بودند كه پس از خواندن سه پاره و جزو عمه تدريس مي‌شد. به موازات آموزش اين كتب «سياق» كه نوعي حساب مقادير اوزان و نقود وقت بود، مي‌آموختند كه فعلاً مي‌توان نمونه‌هايي از آنرا در لغت‌نامه‌ها و فرهنگ‌نامه‌ها مطالعه كرد.
نامه‌نگاري و نوشتن اسامي ‌ذكور و اناث، جزو برنامه درسي بشمار مي‌رفت. نامه‌نگاري را هم «كتابت» مي‌گفتند و اگر كسي ميزان تحصيل و سير مراحل درسي فردي را مي‌پرسيد، به جاي مدت تحصيل جوابي را كه مي‌شنيد نام كتابي بود كه مي‌خواند. مثلاً مي‌گفت: جامع عباسي خوانده‌ام و يا گلستان ميخوانم. در اوقات فراغت مشاعره يكي از سرگرمي‌هاي مكتب مي‌شد و وقتي مابين دو نفر مشاعره مي‌شد آنكه برنده بود بطرف مشاعره مي‌گفت: «برو كه تو را به دم آخوندت بستم».
 
هدفهاي تحصيلي 
خط زيبا اعم از درشت يا ريز كه اولي به نام «مشق» و دومي ‌بنام «متابت» موسوم بود، معيار و ملاك برداشت تحصيلي بود. هركس بهر اندازه از تحصيل، چنانكه خط خوبي نداشت، طرف توجه نبود. در واقع خط خوب استتار مناسبي براي بي دانشي بود. آنچه را كه مي‌نوشتند با قلم ني و مركب سياه بود. سرقلم فلزي و مركب‌هاي رنگي، مخصوصاً مركبي كه از جوهر گرفته بودند، نه تنها مردود بود، بلكه اگر دانش‌آموزي از چنين وسيله‌اي استفاده مي‌كرد، تنبيه جانانه‌اي را به رايگان مي‌خريد.
نوشتن هر مطلبي در ابتداي امر، روي زانوي راست صورت مي‌گرفت و زماني به اوج و كمال خود مي‌رسيد كه كسي ميتوانست ايستاده قلمدان و دوات را در شال كمر خود گذارد و بدون پيش‌نويسي كتابت كند، بي‌آنكه قلم‌خوردگي پيدا شود. ضمناً قواعد و نظم سطور نوشته را نيز به نحو مطلوب به اصطلاح آن روز «من‌البدو الي‌الختم» رعايت كرده باشد و آن وقت است كه نويسنده از ديد تحصيلي در درجه عالي قرار داشت و عنوان «ميرزا» مي‌گرفت.
 
مسلم است كه مكتبها نمي‌توانستند تمامي ‌مراحل تحصيل را براي دانش‌آموز بگذارند و هر كدام به تناسب موقعيت محلي، تعليم داشتند و ارائه خدمتشان مختص طبقات متوسط مي‌شد. آنهائي‌كه بهره تمكن مالي داشتند معلم سرخانه براي اطفال خود مي‌گرفتند و استفاده از مكتب كسر شأن مقام آنان بود.
 
رسوم تحصيلي
سير مراحل تحصيلي و اتمام هر كتاب يك مرحله از تحصيل را رسومي ‌متداول بود كه به نسبت اهميت و ارزش آن فرق مي‌كرد. اگر به فرد نوآموزي مي‌‌خواستند سرمشق بدهند تا وي از روي آن شروع به نوشتن كند، تقريباً ده الي پانزده روز قبل مراتب را به اطلاع شاگرد و كسان نزديك او مي‌رساندند، تا ضمن تهيه وسائل تحرير از قبيل قلمدان و دوات قلم و كاغذ، بياد آخوند و ميرزا هم باشند. بر حسب يك سنت كهن در اين روز بايد هديه‌اي به آخوند داد و دهان او را شيرين كرد. معمولاً براي اين منظور اهدا يك كله قند روسي بيشتر رايج بود تا هداياي ديگر. قيمت يك كله قند در حد دو قران و نيم تا سه قران مي‌شد. كله قند لفاف كاغذ كبود رنگي داشت كه با علامت كارخانه سازنده همراه بود و گرداگر آن را با نخ كنف مي‌بستند. اين هديه را به خانه «ميرزا» مي‌فرستادند و گاهي بخاطر آنكه درسي به ديگران باشد، آنرا در مكتب به استاد مي‌دادند. وصول هديه از همه دانش‌آموزان به اين سهولت و سادگي نبود. جمعي در دادن آن دفع‌الوقت و مسامحه مي‌كردند، ولي مكتب‌دار نيز باين سادگي دست برنمي‌داشت در نتيجه بدون اينكه موضوع برملا شود، به يك كشاكش پنهاني منتهي مي‌شد، تا غالب و مغلوب كه باشد. 
روز تعليم سرمشق فرا مي‌رسيد. آخوند با سابقه ذهني كه از وصول مرسوم داشت، يكايك شاگردان خود را مي‌خواست و بعد از آنكه مختصراً از طرز نوشتن سزمشق مي‌گفت، و تعليم لازمه را مي‌داد، ‌براي آنانكه قند مرسوم را آورده بودند، اين سرمشق را مي‌نوشت: «با ادب باش پادشاهي كن» اما همينكه به شاگرداني مي‌رسيد كه هنوز در دادن كله قند تعلل مي‌ورزيدند، بدون اينكه آنان را محروم كند و يا تذكري دهد، عنوان سرمشق را تغيير ميداد مي‌نوشت: «مشق بي‌قند بي‌بنا باشد» و بدين وسيله به شاگرد و اولياي او اخطار اخلاقي مي‌كرد كه گرفتن سرمشق بدون قند عاقبت خوبي نخواهد داشت.
اولين سرمشق مدتي تكرار مي‌شد و چه بسا يك دو نفر هم متنبه شده و قند مرسوم را مي‌آوردند تا نوبت سرمشق دوم مي‌رسيد كه باز دو سه نفري اداي خدمت نمي‌كردند و خود را به كوچه نافهمي‌ ميزدند وليكن آخوند نيز منصرف نمي‌شد. اين دفعه آنانكه قند را داده بودند، باز مورد توجه واقع مي‌شدند و سرمشقي كه مي‌گرفتند اندرزي بود كه پند خردمندان را نگه دارند: «نگهدار پند خردمند را» كه البته يكي از آن خردمندان خود آخوند بود!
اما همينكه نوبت بي‌وفايان مي‌رسيد كه با وجود تذكرات كتبي هنوز تحاشي مي‌كردند، سرمشق آنان مكمل اخطار اوليه با تأكيد و سرسختي بيشتري بود باين مضمون: «گرچه اولاد مصطفي باشد» كه گذشته از تأكيدي كه داشت مشكل بزرگي در آن مستتر بود و در واقع آخوند عمداً به اصطلاح پوست خربزه زير پاي نوآموز مي‌انداخت زيرا كه نوشتن كلمه مصطفي آنهم براي نوآموز با خط درشت خالي از اشكال نبود. قدر مسلم اينكه چنين شاگردي در فرداي روز مشق گرفتن براي اينكه نتوانسته است منظور را بمحو مطلوب برآورد، تنبيه مي‌شد. با آگاهي از اين سرنوشت محتوم، شاگرد بلافاصله به فكر چاره مي‌افتاد و پدر و مادرش را متوجه مي‌كرد كه تقريباً گرفتار خشم و غضب استاد شده است. به اين ترتيب، قند ميرزا پيش از آنكه لحظه پس دادن تكليف مشقي فرارسد، به او مي‌رسيد و ميرزا نيز در اولين فرصت سرمشق را تغيير مي‌داد: «نگهدار پند خردمند را».
 
مدرك تحصيلي
اعطاي گواهينامه تحصيلي را ابداً موضوعي نبود. محصل هر يك از كتابهائي را كه از آنها ياد كرديم، مطابق ميل آخوند تمام مي‌كرد و به اصطلاح مكتب «قطعه مي‌كشيد» و بدين وسيله تشويق مي‌شد. قطعه عبارت بود از يك نقاشي تخيلي از چهره ائمه و يا ياران آنها كه در حال دعا و عبادت و يا عزيمت به جهاد بودند. قطعه، اندازه و قطع مشخصي نداشت. گاهي در حواشي آن مطالبي مي‌نوشتند (با خط رنگي) كه مناسبتي با ترسيم و نقش قطعه داشت و تقريباً گوياي نقش آن بود. علي‌الرسم قهرمانان قطعه را بدون چهره يعني با نقاب سفيدي نشان مي‌دادند، تا قيافه ناشناخته را به جاي آنان نگذارند و از اين طريق گناهي متوجه نقاش نشود. البته قطعه‌اي كه به شاگرد داده مي‌شد، مجاني نبود. قيمت آنرا كه از دو سه قران بيشتر نمي‌شد مي‌گرفتند و دانش‌آموز آن را مانند گواهي‌نامه دريافت مي‌كرد و زيب و زينت اطاق خود مي‌ساخت. اين براي شاگرد مكتب‌خانه افتخاري بود كه في‌المثل تا بحال سه قطعه كشيده و بينندگان هم با ديدن آن به موقعيت تحصيلي دانش‌آموز پي مي‌بردند. تعجب اينجا بود كه نقاشي از هر نوع ممنوعيت شرعي داشت. اعتقاد مسئولين مكتب بر اين بود كه وقتي مبادرت به ترسيم حيوان يا انسان و حتي درختي مي‌شود آنها در سراي باقي از نقاش جان مي‌طلبند و چون خواسته آنها برآورده نمي‌شود، نقاش را جزاي نابخشودني خواهد بود!
 
مسأله تنبيه در مكتب‌خانه
حال كه از تشويق مكتب نوشتيم، از تنبيه آن نيز بگوئيم. يكي از احتياجات دائمي‌م كتب چوب تنبيه بود كه مرتباً در حال انجام وظيف مي‌شكست. با شكستن چوب، نياز تهيه چوب تنبيه جديد حياتي‌ترين ضرورت مكتب‌خانه مي‌شد. ميرزا شاگردان درس‌خوان را وادار مي‌كرد تا هرچند روز اين نياز را برطرف كنند. آنها نيز براي خوش‌خدمتي و تحصيل رضايت ميرزا، از تركه‌هاي انار و بادام كه ضربه‌هاي آن به دردناكي شهره بود، تهيه مي‌كردند. چوب انار و بادام گذشته از اين كه انعطاف بيشتري دارد نسبت به ساير چوبها بادوام‌تر است. اما تهيه‌كننده خوش‌خدمت چه بسا كه خود نيز طعم تلخ هديه خودش را مي‌چشيد.
گاهي دانش‌آموزي كه بريا پس دادن درس آمادگي نداشت، از مكتب فراري مي‌شد. ميرزا دو سه نفر را مي‌فرستاد تا او را از محل كسب و كار منسوبين يا مزرعه و خانه‌اش بياورند. از اين شاگرد گريزپا فقط با تركه انار و آلبالو استقبال مي‌شد. پس از فراغت از اين مهم، كار درس آغاز مي‌گرديد. چنين رفتاري گاه عكس‌العمل شاگر ناراضي را برمي‌انگيخت او و هم فكرانش سوزن يا ميخي زير تشك و زيرانداز آخوند مي‌گذاشتند و همين‌كه آخوند سرزده روي آن مي‌نشست، از انتقام آنها سوزشي دردناك در وجود خود احساس مي‌كرد. 
 مكتب‌دارهاي باتجربه، شاگردان خود را خوب مي‌شناختند و به زير و بم عواطف و روحيات آنها واقف بودند. آنها پس از هر بساط تنبيه، قبل از نشستن، زيرانداز خود را كاملاً وارسي مي‌كردند و تكان ميدادند و دستي روي آن مي‌كشيدند، تا اگر براي او دامي ‌گسترده باشند، آن را بلااثر كنند.
آداب و رسوم و سنتهاي مكتب‌خانه، وسيع و گوناگون بود و در هر شهر و دياري، رنگ ويژه‌اي داشت. تحقيق و پژوهش در اين موضوع نكات ناشناخته و ناشفته بسياري را دربر مي‌گيرد. تا آنجا كه اطلاع دارم، كمتر دراين زمينه پژوهش دامنه‌داري صورت گرفته و متدرجاً منابع تحقيق كه سالخوردگان و قدما هستند، از بين مي‌روند. اگر پژوهنده با ذوق و علاقمندي باشد، از نظر شناخت جامعه گذشته مكتب‌خانه منبع غني و جالب و چشمگيري براي اوست، مكتب‌خانه نمايانگر طرز تفكر و معتقدات تربيتي و معرف چگونگي روحيه و طرز برخورد اجتماعي بود. براي نسل حاضر و آينده شناخت مكتب‌هاي قديمي ‌وسيله‌اي براي مقايسه مدنيت و فرهنگ و پيشرفت اجتماعي است. آنچه در اين مختصر عنوان شد، مربوط به اطراف شهرستان تبريز است كه بخش‌هاي آذرشهر و اسكو را دربر مي‌گيرد.
 
گردآوري: گروه فرهنگ و هنر سيمرغ
منبع: ichodoc.ir
 

سنت‌هاي دوست‌داشتني و فراموش شده ماه رمضان

سنت‌هاي دوست‌داشتني و فراموش شده ماه رمضان
از ديگر رسم و آيين‌هاي جالب مردم تهران نيز در ماه مبارك رمضان، يكي اعلام سحر و افطار با توپ بود؛ چنان‌كه در هر گوشه شهر 2توپ جنگي كار گذاشته مي‌شد كه...
 
 يك ‌جرعه ‌تاريخ‌ ماندگار
آداب و رسوم؛ شايد هيچ ماه يا موسم ديگري مثل ماه مبارك رمضان اين همه تنوع آداب و رسوم و عادت‌هاي دوست‌داشتني نداشته باشد
آدابي كه به‌مرور زمان بخشي از آن به فراموشي تاريخ سپرده مي‌شود و بخشي ديگر در طول تاريخ متولد مي‌شود. مرور آداب فراموش‌شده اين ايام مي‌تواند خاطره‌انگيز باشد.

تهران، رمضان، در گذر تاريخ پايتخت

تهران زيبا و دوست‌داشتني ما و شما، قرن‌هاست كه ميزبان شايسته «ماه خدا» حساب مي‌شود. از همان شبي كه قرار بود ماهتاب حلول ايام مبارك، آسمان تهران را روشن كند و خانواده‌ها فوج فوج با آب و آيينه و سبزه راهي پشت‌بام مي‌شدند تا هلال آغاز ماه رمضان را با چشم خودشان ببينند،
 تا روز عيد كه فطريه تهرانيان چراغ  خانه مستمندان را روشن نگه مي‌داشت، پايتخت امروز ايران رسم و رسوم خاص خودش را در پاسداشت «شهر صيام» داشته است. آن ‌روزها انگار كه دوباره نوروز آمده باشد، زن‌ها به جارو پاروي خانه مي‌پرداختند و مردها، غبار از حصار و حصير مساجد برمي‌گرفتند. پارچه‌هاي نو از صندوقچه‌ها بيرون مي‌آمد و آدم‌ها در عزيزداشت ماه خدا، جامه تازه به تن مي‌كردند. تهران قديم، غوغا مي‌شد، وقتي نفس رمضان را مي‌شنيد...

شب‌هاي روشن تهران

مشهور است كه در تهران قديم، روشنايي معابر تنها تا 2ساعت پس از غروب آفتاب ادامه داشت و پس از آن، با نواختن گزمه‌هاي حكومتي بر طبل‌هايشان، شهر نيز در كام خاموشي فرومي‌رفت. به ميمنت از راه رسيدن رمضان اما، نه تنها عبورومرور بعد از غروب آفتاب قطع نمي‌شد و تا طليعه صبح ادامه مي‌يافت، كه شهر نيز تا سپيده‌دم روشن مي‌ماند و تاريكي را جواب مي‌كرد.
 در آن زمان و تا سال1297خورشيدي، چراغ‌هاي نفتي روشنايي شب‌هاي رمضان را فراهم مي‌كرد، اما از آن تاريخ به بعد –مقارن با دوران شاه ناصري– به مدد كارخانه ميرزا حسين‌خان قزويني، تهران روشنايي‌اش را از «گاز» به‌دست آورد. اين رويه ادامه داشت تا زمان مظفرالدين شاه كه 400كيلووات برق توليدي حسين‌آقا امين‌الضراب، پاي اختراع مرحوم اديسون را هم به پايتخت قاجار باز كرد! هرچه بود اما، تهران در تك‌تك شب‌هاي رمضان روشن مي‌ماند تا قدم ميهمان پرمهرش را گرامي‌ بدارد.

«گل خنداني»، فرصتي براي رفع كدورت‌ها

اما تهرانيان قديم بر اين باور بودند كه با دلي مملو از كينه و كدورت نمي‌شود گام به اقليم رمضان گذاشت. چنين بود كه غبارروبي از دل و رفع اختلاف با نزديكان در زمره آيين‌هاي استقبال از ماه مبارك قرار مي‌گرفت. به اين مجالس آشتي‌كنان كه به همت بزرگان برگزار مي‌شد، «گل خنداني» مي‌گفتند.
 تميز كردن دل، همگام با تميز كردن خانه و جامه، آدم‌هاي اين شهر را براي فرارسيدن رمضان آماده كرد. آخرين مرحله استقبال تهران قديم هم مثل خيلي جاهاي ديگر، به پيشواز رفتن بود؛ اهالي پايتخت قاجار نيز 2 ،3روز مانده به آغاز ماه مبارك روزه مي‌ساختند تا مراسم  استقبال را به نحو احسن انجام داده باشند.
از ديگر رسم و آيين‌هاي جالب مردم تهران نيز در ماه مبارك رمضان، يكي اعلام سحر و افطار با توپ بود؛ چنان‌كه در هر گوشه شهر 2توپ جنگي كار گذاشته مي‌شد كه اين توپ‌ها را هنگام سحر و اذان مغرب، 3بار شليك مي‌كردند و اوقات شرعي را بدين‌ترتيب براي مردم اعلام مي‌كردند. ضمن آن‌كه زماني نيز رسم بر اين بوده كه خانه‌ها و مغازه‌ها به ويژه آنان كه در جايگاه مرتفع و بلندتري بودند، يكي، دو ساعت مانده به اذان صبح، جلو در، يك چراغ نفتي آويزان كنند تا مردم با ديدن آن‌ها، بساط سفره سحري را بچينند.

كسب و كار، حلال حلال!

رمضان اما، تاثير خودش را روي كسب و كار مردم نيز مي‌گذاشت. اگرچه برخي از صنوف در ارتباط با شكم در اين ماه تعطيل و يا كم‌كار مي‌شدند، اما در عوض حمام‌ها، قهوه‌خانه‌ها، زورخانه‌ها و شيرفروشي‌ها به رونق مي‌افتادند. رمضان كه از راه مي‌رسيد، كم‌فروش‌ها سنگ‌هاي قلابي‌شان را به انبار مي‌بردند تا سنگ وزنه‌هاي دقيق را براي معامله با مردم مورد استفاده قرار دهند.
 نان شيرمال‌ها دوباره پرروغن و چرب پخته مي‌شدند و تافتون و شير به قيمت عادلانه عرضه مي‌شد. در عين حال كه كسبه هم مي‌كوشيدند تادوشادوش مردم در اين ماه عزيز تزكيه نفس كنند، دستفروش‌ها نيز بساط‌شان را در گوشه‌گوشه شهر پهن مي‌كردند. پارچه، ظروف مسي و لوازم آشپزخانه، از عمده‌ترين وسايلي بود كه اين دستفروشان فصلي عرضه مي‌كردند و بيشتر خانم‌ها مشتري‌اش بودند. خلاصه كسب و كار تهراني‌هاي قديم در اين روزها پاك‌تر و پربركت‌تر مي‌شد.

از سحري و افطار، تا پس‌افطاري و شب‌چره!

آيين‌هاي خورد و خوراك تهران قديم نيز در ماه مبارك منحصر به فرد بود و حال‌وهوايي خاص داشت. مردم بيشتر در مورد سحري، قايل به خوردن برنج بودند، چون در طول روز كمتر باعث تشنگي مي‌شد. هم‌چنين در كنار سحر به جاي دوغ و ماست، از هندوانه و خربزه استفاده مي‌كردند تا رفع عطش كنند.
در مورد افطار هم پاي برخي از غذاهاي اصيل تهراني در ميان بود؛ خوراكي‌هايي مثل ترحلوا، شيربرنج يا پالوده سيب كه بعد از اذان مغرب مورد استفاده مردم قرار مي‌گرفت. چند ساعت پس از استفاده از اين غذاهاي سبك به عنوان افطاري، نوبت به پس‌افطاري مي‌رسيد كه امروز «شام» خوانده مي‌شود.
آبگوشت، چلوكباب و انواع خورش‌ها از مهم‌ترين پس‌افطاري‌هاي مورد مصرف تهرانيان قديم محسوب مي‌شدند. اين اما، وعده واپسين غذايي مردم نبود، چه اين‌كه به‌زودي و ساعاتي مانده به سحر، سروكله «شب‌چره» پيدا مي‌شد. زولبيا، باميه و تنقلات اقلامي بودند كه خانواده‌ها در ساعات پاياني‌ شب دور هم جمع مي‌شدند و ضمن مصاحبت با يكديگر، از اين شب‌چره‌ها هم استفاده مي‌كردند.

تعزيه؛ از بين مردم تا ديوان حكومت

بساط مارگيري به راه بود!

مردم تهران در ماه مبارك براي خودشان تفريحاتي هم داشتند. درواقع از آن‌جا كه برخي از مشاغل در اين ماه تعطيل مي‌شدند و مردم تا پاسي از شب بيدار مي‌نشستند، صبح‌ها نيز به‌ندرت اثري از كسب و كار در شهر پيدا بود. در همين راستا، تفريحات دسته‌جمعي ارزشي مضاعف پيدا مي‌كرد.
چنين بود كه در روزهاي ماه مبارك، حلقه‌هاي دور مارگيرها و درويش‌ها گسترش مي‌يافت و مردم با ديدن كارهاي آن‌ها يا شنيدن حرف‌هايشان سرگرم مي‌شدند. هم‌چنين پس از افطار نيز –تا فاصله موعد شام– جوانان دسته‌دسته از محله‌اي به محله‌اي ديگر مي‌رفتند تا سرگرمي‌هاي خاص خود را بيابند. در اين ايام، زورخانه‌ها و قهوه‌خانه‌ها و البته مساجد، جزو پاتوق‌هاي مردم بود. هم‌چنين، پس از افطار آبتني كردن در حوضچه‌ حياط، هنگامي كه ماه رمضان مصادف با تابستان بود، رسم ديگري به حساب مي‌آمد.

مراد كشون!

در تهران قديم رسم بر اين بود كه شب 27ماه مبارك را شب مرگ ابن‌ملجم مرادي، قاتل امير‌المومنين(ع) بدانند و در آن شادي كنند. در اين شب مردم عمدتا كله‌پاچه تناول مي‌كردند و آجيل مراد مي‌خوردند.
 آجيل مراد، از خرما، پسته، فندق، تخمه، نخودچي، بادام، شكر و.... تشكيل مي‌شد كه مردم محتويات آنان را با درخواست‌هاي خود، از كساني كه نام فاطمه، علي و محمد داشتند مي‌گرفتند و شب‌ها به عنوان شب‌چره، قبل از وعده سحري ميل مي‌كردند. در روز بيست هفتم‌ماه مبارك هم‌چنين بين 2نماز ظهر و عصر پيراهن مراد دوخته مي‌شد. تكه هاي پارچه اين پيراهن را فرد حاجتمند به صورت نذر تهيه مي كرد و مردم با دوختن آن‌ها به يكديگر و پوشاندن بر تن او، كمك مي‌كردند حاجتش را بخواهد.

شيراز

در شيراز قديم رسم بر اين بود كه مردم به‌ويژه اگر ماه مبارك با ايام بهار و تابستان تلاقي مي‌كرد، جمعه آخر شعبان را به تفرجگاه‌ها بروند و با تفريح كردن در قصرالدشت و ساير باغات، روحيه شادابي براي استقبال از رمضان بيابند. هم‌چنين در اين شهر رسم بر آن بوده كه در اولين رمضان بعد از عروسي، خانواده دختر بساط افطاري را همراه با گل (كادوي عروس) به خانه داماد بفرستند.
 در شيراز نيز رسم شب‌چره خوردن خانوادگي بسيار مطرح و محبوب بوده است. رنگينك، ترحلوا، كوفته هلو، كشمش پلو و قنبرپلو جزو خوراكي‌هاي شيرازي در ماه مبارك بوده‌اند. هم‌چنين نان‌شيرين‌فروش‌ها هم در اين ماه نوعي نان به نام «چاهي» پخت مي‌كردند كه هنگام افطار، قبل از غذا با چاي ميل مي‌شد.
 عمدتا مردم در اين شهر رسم داشتند روزه خود را با يك استكان عرق گل گاوزبان باز كنند. با اين همه مهم‌ترين رسم شيرازيان به نكوداشت آخرين جمعه ماه مبارك مربوط مي‌شد كه به آن «جمعه‌الوداعي» مي‌گفتند. در اين روز خيل مردم در مسجدجمعه شيراز اجتماع مي‌كردند و به‌ويژه حاجتمندان، صحن‌ها و شبستان‌ها را به اشغال خود درمي‌آوردند.
 نوشتن دعاي سياه‌سرفه روي پوست كدو، نوشتن دعاي «چهل بسم‌ال...»، دعا براي گشايش‌بخت يا فرزنددار شدن و... بخشي از آيين‌هاي اين روز بوده است. جالب اين‌كه گروهي از دختران دم‌بخت به نيت باز شدن بخت‌شان،‌ قبل از حضور واعظ در مسجد، 3بار از منبر بالا و پايين مي‌رفتند، زنان بي‌فرزند نيز گهواره كوچكي به نام «ننو» درست مي‌كردند و به مسجد مي‌آوردند.

مازندران

كوچولوها روزه سري مي‌گيرند!
ماه مبارك رمضان در مازندران هم آداب و رسوم خاص خودش را دارد. مردم اين خطه از ديرباز رسم داشته‌اند نزديك به 3روز را به پيشواز اين ماه عزيز بروند. ختم انعام براي حاجتمندان كه معمولا مقابل سيني‌هايي محتوي چند قرص نان، نمك و چند ظرف آب انجام مي‌گرفته، بخش ديگري از مراسم خاص استقبال از ايام صيام بوده است.
خيلي جلوترهاي كه اثري از آثار ساعت كوكي و تنظيم زنگ موبايل نبود، مازني‌هاي حاجت‌دار يك پيت حلبي دور گردن‌شان مي‌انداختند و كوفتن چوب به آن، اهالي را براي سحري بيدار مي‌كردند. نذر حلوا در شب 15رمضان هم كه طي آن زنان با قند و چاي و خرما و زغال به مسجد مي‌رفتند، بخش ديگري از رسوم ماه مبارك در مازندران بوده است.
ازجمله آيين‌هاي بسيار جالب در شهر ساري، يكي افطاري بردن خانواده‌ها براي زندانيان بوده كه طي آن زنان با مجمع‌هاي مملو از خوراكي، به سمت زندان شهر حركت مي‌كردند.نوع ويژه افطاري مازني‌ها، «قرقرناق» نام دارد كه چيزي شبيه كوكو است و هنوز در آن منطقه يافت مي‌شود.
ضمنا بچه‌هاي مازندراني كه تازه به سن تكليف مي‌رسند، افطار نمي‌كنند تا از بزرگ‌ترها هديه‌اي به نام «روزه‌سري» دريافت كنند. اين هديه در مورد پسربچه‌ها مي‌تواند لباس باشد و در مورد دختربچه‌ها، غالباً زيورآلات يا چادر نماز است.

آذربايجان

رمضان بعد از قاباخلاما
مردم خطه آذربايجان از ديرباز به دينداري و مذهبي بودن مشهور بوده‌اند. رمضان در اين منطقه حال و هواي عجيبي دارد. پيش‌ترها اهالي براي رويت هلال ماه به پشت‌بام‌ها مي‌رفتند، يا سواري را به مناطق اطراف گسيل مي‌كردند تا برايشان از آمدن ماه مبارك خبر بياورد.
بسياري از آذري‌ها مقيدند كه به پيشواز رمضان بروند. به اين كار در آن فرهنگ «قاباخلاما» گفته مي‌شود. «اوباش» دادن هم كه ديگر براي ترك‌ها اهميت خاص خودش را دارد و به سفره‌هاي گشوده سحري اطلاق مي‌شود كه آن‌ها، ديگران را براي تناولش وعده مي‌گيرند.
 «نزيه»، نام نوعي شيريني خاص است كه به منظور قرار گرفتن سر سفره افطار، فقط در ماه مبارك پخت مي‌شود و بسيار خوشمزه است. خيلي قبل‌ترها، عشاير آذري‌ با كوفتن مشت به ديوار همسايه، او را براي خوردن سحري بيدار مي‌كردند و اين زنجيره خبررساني، باعث مي‌شد هيچكس خواب نماند.
خلاصه آن‌كه ماه مبارك كه با رصد هلال از پشت‌بام آغاز مي‌شد، با زيارت اهل قبور در روز پاياني به سرانجامش مي‌رسيد. جالب اين‌كه آذري‌هاي قديمي معتقد بودند نگريستن به آيينه در هنگام از راه رسيدن ماه مبارك خوش‌يمن است و دقيقا به همين خاطر خيلي‌هايشان يك آيينه كوچك را با خود حمل مي‌كردند.

سيستان و بلوچستان

آواز خوش سحرخواني
در سيستان و بلوچستان، از خيلي سال پيش سحرخواني و رمضان‌خواني رواج داشته است. عده‌اي از مورخان سابقه سحرخواني را به يك‌هزار سال پيش نسبت مي‌دهند. اين آيين كه در ماه مبارك و در ساعات پاياني منتهي به اذان صبح برگزار مي‌شد، مخصوص ريش‌سفيدها و معتمدين شهر بود كه ترانه‌هاي عاميانه سيستاني را با صداي رسا و آواز خوش قرائت مي‌كردند.
 در رمضان‌خواني هم سروده‌ها غالبا محتواي مشابهي داشت، با اين تفاوت كه بين روزهاي هشتم و چهاردهم ماه مبارك انجام مي‌گرفت. در اين آيين، جوانان و نوجوانان حل جلوي در خانه حاجتمندان جمع مي‌شدند و بعد از افطار، شروع به خواندن سرودهاي محلي مي‌كردند.
بعد از چند دقيقه صاحبخانه با هديه‌اي مختصر به جمع آن‌ها مي‌پيوست. اين هديه مي‌توانست مقداري پول باشد يا تكه‌هايي از كلوچه‌هاي محلي سيستان كه توسط صاحبخانه به جوانان محل اهدا مي‌شد.پس از اين اتفاق، اگر صاحبخانه هم متمايل بود، همراه جوانان مي‌شد تا ادامه راه را با آن‌ها برود. شب‌هاي احيا هم در سيستان حال و هواي عجيبي دارد و مساجد مملو از جوانان مي‌شود.
 
گردآوري: گروه فرهنگ و هنر سيمرغ
 منبع: hamshahrionline.ir
 
تعزيه‌خواني در زمره قديمي‌ترين عادات تهرانيان، بعد از اسلام به شمار رفته است. اين رسم ديرين در روزهاي ماه مبارك هم اجرا مي‌شد و مردم از آن استفاده مي‌كردند. تا پايان سلطنت محمدعلي‌شاه، مجالس تعزيه در كوچه و بازار به اجرا درمي‌آمد، اما در دوران احمدشاه، دامنه اين مراسمات به ساختمان تكيه آقا در حصار بوعلي شيران (جنوب نياوران) كشيده شد تا تعزيه‌ خاص رمضان، بعدازظهرها تا قبل از افطار در مقابل احمدشاه و خانواده سلطنتي اجرا شود.

آداب و رسوم و مناسبت‌هاي رمضان در فرهنگ مردم

آداب و رسوم و مناسبت‌هاي رمضان در فرهنگ مردم
از جمله رسوم جالب كه در اكثر نقاط با كمي ‌اختلاف در نام و شيوه اجرا انجام مي‌شود، اين است كه عده‌اي از جوانان رهبري براي خود برمي‌گزينند و در محل معيني جمع مي‌شوند و...
  
رمضان، از سال‌هاي دور تاكنون، در فرهنگ مردم از جايگاهي ممتاز برخوردار بوده و همواره آيين‌هاي ويژه اي در ارتباط با اين ماه، در ميان مردم كشورهاي اسلامي‌ به اجرا درآمده است.
آداب و رسوم ماه مبارك رمضان يكي از مباحث مهم فرهنگ مردم است كه به واسطه قدمت خود، از قداست ويژه اي برخوردار است. متأسفانه در زندگي شهري و ماشيني، بسياري از اين سنت‌هاي زيبا به بوته فراموشي سپرده شده اند و بسياري ديگر نيز كم رنگ تر شده اند و از آنجا كه اين رسوم زمينه ساز همبستگي در جامعه به ويژه در ميان آحاد ملل مسلمان است، اهميت فراواني نيز دارد.
به انگيزه حلول ماه مبارك رمضان و آغاز ماه تزكيه روح و جان، مطلبي آماده شده كه به مناسبت‌ها و آداب و رسوم رمضان در فرهنگ مردم مي‌پردازد.
از نيمه شعبان جنب و جوش خاصي براي به پيشواز رفتن ماه رمضان در ميان مردم نواحي مختلف كشور مشاهده مي‌شود و مسلمانان براي انجام فرايض ديني اين ماه آماده مي‌شوند، از جمله مي‌توان به اين موارد اشاره داشت:

خانه تكاني

قبل از فرارسيدن اين ماه، مردم نواحي گوناگون ايران، به زدودن آلودگي از چهره خانه و محله خويش مي‌پردازند، درواقع با نظافت و خانه تكاني به پيشواز بهار قرآن مي‌روند تا بتوانند با فراغت و آسودگي خيال به انجام تكاليف ديني خويش بپردازند.
پاكيزگي تنها به محيط خانه محدود نگشته و پير و جوان با طيب خاطر در نظافت اماكن عمومي‌ محله خود مشاركت مي‌كنند و مساجد و تكايا را جهت برگزاري مراسم گوناگون ماه رمضان آماده مي‌سازند. در شهرستان كازرون نيز، خادمين مساجد، مسجد را آب و جارو كرده و زيلوهاي داخل شبستان را مي‌تكانند و ظروف و وسايل آبدارخانه را شست و شوي مي‌دهند.
در امر نظافت شخصي نيز، همگان اهتمام مي‌كنند به طوري كه چند روز قبل از ماه رمضان، حمام‌هاي عمومي ‌شلوغ تر از هر موقع ديگر مي‌گردد و درواقع خود را طاهر مي‌ كنند. از ديگر پيرايش‌ها و آرايش‌هاي اين ماه، حنا بستن و خضاب كردن بود.

تهيه مايحتاج رمضان

در گذشته، تهيه مايحتاج ماه مبارك رمضان با جديت تمام انجام مي‌گرفت، زيرا در اين ماه كسب و كار تقريباً متوقف مي‌شود و مردم بيشتر از هر كاري به عبادت مي‌پردازند و لازم بود كه مردم مايحتاج خود را قبل از ماه مبارك تهيه كنند تا بتوانند با آسودگي در مجالس ويژه اين ماه شركت نمايند.
در قديم، براي تهيه گوشت مورد نياز نيز تمهيداتي مي‌كردند، از جمله اينكه در فراهان اراك هر سال گوسفند پرواري مي‌كشتند و گوشت آن را به طرق مختلف نگهداري مي‌كردند. به اين شكل كه يا گوشت را قورمه مي‌كردند و يا به وسيله طناب و چوب از سقف اتاق و يا انباري مي‌آويختند كه به اين نوع گوشت شوشو مي‌گفتند.
بريدن رشته براي آش و تهيه نشاسته برنج نيز از طرق تهيه مايحتاج ماه رمضان بود. زنان كازروني از مقدار زيادي آرد، نان تنك مي‌پختند و در ناندان يا كرچدان (ظرف استوانه اي سرپوش دار كه از شاخه‌هاي درخت بيد يا درخت بادام كوهي بافته مي‌شود) نگهداري مي‌كردند.

كلوخ اندازان

در گذشته يك روز قبل از ماه رمضان، مراسم كلوخ اندازان انجام مي‌گرفت. در اين روز مردم هر شهر يا روستا به گردشگاههاي اطراف شهر يا روستاي خويش مي‌رفتند و انواع خوراك‌ها و غذاها به همراه خود مي‌بردند و ضمن دور هم نشستن به تفريح و بازي مي‌پرداختند و اين روز را با خرمي ‌و شادي به پايان مي‌رساندند.
در اين مناسك به نوعي افراد روح و جسم خود را آماده مي‌كردند، زيرا علاوه بر تفريح و شادماني كه باعث تقويت روحيه افراد مي‌شد، غذاهايي هم كه در اين روز تناول مي‌شد، از انرژي برخوردار بود. از جمله اين كه در يزد، شولي كه نوعي آش است و انواع مختلف دارد، پخته مي‌شد. مثل شولي عدس، شولي باقلا، شولي شلغم و از ديگر خوراكي‌هاي يزدي‌ها در اين روز آش رشته و حلواي برنج، شله زرد و پالوده يزدي است.
در قزوين كلوخ اندازان را گل خنداني و در بردسير كرمان روز سنگ اندازان مي‌گويند و مانند ديگر نقاط ايران به گردش و تفريح مي‌روند و روز را با تعريف قصه و سرگذشت و انجام بازي سپري مي‌كنند.

تشخيص وقت سحر

از قديم  الايام، براي بيدار شدن در سحرهاي ماه مبارك رمضان و تشخيص وقت دقيق سحر و انجام اعمال مخصوص از وسايل و روش‌هاي گوناگوني استفاده مي‌كردند. بعضي از اين روش‌ها امروزه نيز متداول و برخي منسوخ شده اند. از جمله شناختن ستارگان و محل و جاي آنها در آسمان، بانگ خروس، روشن كردن چراغ‌هايي در نقاط مرتفع شهر و گلدسته مساجد، صداي نقاره و طبل و شيپور، صداي مناجات از گلدسته‌هاي مساجد، جار كشيدن در كوچه‌ها، صداي بوق حمامها، كوبيدن ديوار همسايه و غيره از روش‌هاي پيشين بوده و امروزه مردم به وسيله زنگ تلفن و ساعت شماطه دار و راديو و تلويزيون متوجه زمان دقيق سحر مي‌شوند.

سحري

روزه گيران براي به جا آوردن اعمال سحر و خوردن سحري معمولاً ساعت يا ساعاتي قبل از اذان و با شنيدن صداي مناجات، توپ سحر و يا زنگ ساعت بيدار مي‌شوند و بعد از وضو گرفتن و خواندن دعاهاي سحر نيت مي‌كنند براي وضوگرفتن و خواندن دعاهاي سحر و سپس شروع به خوردن سحري مي‌كنند كه معمولاً غذاهاي گرم و پختني است كه در اغلب موارد همراه با برنج است. در سحرها، خانواده‌هاي كازروني بچه‌هاي پنج و شش ساله خود را نيز بيدار مي‌كنند تا به بيدار شدن در سحرها و سحرخيزي و روزه گرفتن عادت كنند. روزه گيران بعد از صرف سحري و چاي و قليان كشيدن، نيت روزه مي‌كنند. تا چند دقيقه قبل از اذان صبح هر چه مي‌خواهند تناول مي‌كنند و پيش از اذان دهان و دست خود را پاك و تميز مي‌شويند، تا نماز صبح را به جاي آورند.

مراسم ويژه ماه رمضان

از جمله مراسمي ‌كه به ويژه در ماه رمضان انجام مي‌گيرد مي‌توان به مجلس زنانه ختم قرآن كه براي شادي روح اموات است و مجلس مردانه ختم قرآن كه اغلب در مساجد بعد از نماز صبح يا ظهر و يا عشاء است، اشاره داشت.

شب نشيني

يكي از مراسمي ‌كه در گذشته رونق بيشتري داشت و امروزه كم و بيش اجرا مي‌شود، ديدار از دوستان و آشنايان بعد از افطار است.
در اين مجالس افراد فاميل و يا دوستان دور هم جمع مي‌شوند و ضمن تناول شب چره با خواندن ابياتي از ديوان سعدي يا حافظ و يا داستان گويي و اجراي بازي به شب نشيني مي‌پردازند. از جمله در روستاي لهران طالقان صاحبخانه با تنقلات يا شب چروز از مهمانان پذيرايي مي‌كند و با بازي شبيه گل يا پوچ آنها را سرگرم مي‌كند و اگر فصل زمستان باشد، همگي دور كرسي مي‌نشينند و از گرماي مطبوع آن لذت مي‌برند.

افطار

همچون زمان سحر، موقع افطار به شيوه‌هاي گوناگون تعيين مي‌شود كه تقريباً مشابه شيوه‌هاي تعيين سحر است. زنها پيش از افطار، مشغول آماده كردن افطاري مي‌شوند و وسايل آب گرم و چاي و قليان را هم آماده مي‌كنند. بر سر سفره افطار دعاهاي مخصوص افطار خوانده مي‌شود و با نوشيدن مقداري آب داغ و يا خرما و نان جو روزه خود را مي‌گشايند. بعضي ‌ها هم با قنداغ يا نبات داغ افطار مي‌كنند.
افطاري معمولاً خوراكي‌هاي حاضري مثل نان و پنير و سبزي يا هندوانه و خربزه و امثال اينها كه پختني نيست مي‌باشد و سحرها بيشتر پختني و غذاي گرم مثل چلو و خورش يا پلو و خورش و غيره است. زنان در هر عصر ماه رمضان، چند قرص نان مي‌پختند و در تابستان نيز خوردن شربت، هندوانه و خربزه هنگام افطار در اغلب خانواده‌هاي ايراني انجام مي‌گرفت.

سرگرمي‌هاي ماه رمضان

از جمله رسوم جالب كه در اكثر نقاط با كمي ‌اختلاف در نام و شيوه اجرا انجام مي‌شود، اين است كه عده‌اي از جوانان رهبري براي خود برمي‌گزينند و در محل معيني جمع مي‌شوند و به سراغ تك تك  خانه‌هاي محل مي‌روند و از خانه‌ها پول و خوراكي جمع آوري مي‌كنند و آن را به فردي كه صندوق‌دار گروه است مي‌دهند. اين رسم با رفتن به در خانه افراد و خواندن شعر انجام مي‌گيرد، از جمله رسوم هومبابايي در كاشان است كه بچه‌ها و جوانان مي‌خوانند:
ميدان دار:
امشب شب نيمه است كه ما ميهمانيم
از ما حرجي نيست كه ما طفلانيم
بشقاب را پر از كلوچه و حلوا كن
بردار و بيار به دامن ماها كن
جواب بچه‌ها:
هومبابا، هومبابا
هومبابا، هومبابا
هومبابا، هومبابا
هومبابا، هومبابا
اين اشعار را ميدان دار مي‌خواند و بچه‌ها جواب مي‌دهند. اگر در اين موقع صاحبخانه چيز دندان گيري به بچه‌ها بدهد كه او را دعا مي‌كنند وگرنه شعر ديگري مي‌خوانند و آن قدر ادامه مي‌دهند تا صاحبخانه چيزي بدهد وگرنه با شعر گونه اي ديگر او را خدمت مي‌كنند و به سراغ خانه ديگري مي‌روند. رسمي‌مشابه اين به نام الم تراني در ساوه و الله رمضاني در خراسان و يزد انجام مي‌گيرد. بچه‌ها و جوانان بعد از جمع آوري خوراكي و پول، آنچه را به دست آورده اند، بين خود تقسيم مي‌كنند و به خانه‌هايشان بازمي‌گردند. اجراي اين رسم تقريباً تا نيمه‌هاي شب طول مي‌كشد. علاوه بر اينها، انواع بازي‌ها در نقاط مختلف اجرا مي‌شود و در قهوه خانه‌ها، مرشدها به سخنوري مي‌پردازند و مردم را سرگرم مي‌سازند.
آنچه مي‌توان در مجموع از اين آداب و رسوم نتيجه گرفت و از آن به عنوان كاركردهاي اجتماعي ماه رمضان نام برد، اين موارد است:
* نظم بخشي به رفتار افراد
* تقويت روحيه همكاري و ايجاد زمينه‌هاي وحدت بخش
* رفع كدورت از ميان افراد از طريق مراسم آشتي كنان كه توسط ريش سفيدان انجام مي‌گيرد و به تحكيم اتحاد جمعي مدد مي‌رساند.
 
گردآوري: گروه فرهنگ و هنر سيمرغ
منبع: hamshahrionline.ir
 

عروسي زرتشتيان و يزدي‌ها (+عكس)

 عروسي زرتشتيان و يزدي‌ها  (+عكس)
داماد لباس سفيد چين دار و عروس ساري چين دار سفيد مي‌پوشد. در هند بر گردن آن‌ها گلوبندي از گل آويزان مي‌كنند و بر پيشاني آن‌ها خالي سرخ رنگ مي‌گذارند. نخست عروس بر تخت مي‌نشيند و...

در ايران باستان و بنا بر قوانين دوره‌ي ساساني، دختران خود همسر خويش را انتحاب مي‌كردند. اين امر در كشورهاي همسايه ايران مانند نداشت. در شاهنامه زنان دلاور و خردمندي چون كتايون و تهمينه، همسر خويش را انتخاب كرده و براي يافتن همسر خود همه‌ي مرزهاي سياسي و طبقاتي را زير پا مي‌گذارند. شاهنامه يك حماسه ملي است، اما تنها عشق است كه در اين اثر جاودانه، همه‌ي مرزهاي ملي و قومي‌را در مي‌نوردد. همسر و مادر و محبوب بزرگ‌ترين پهلوانان شاهنامه، همه از ديار بيگانه هستند.
هنگامي‌كه سلطان ايران، بهرام گور از دختران يك مرد روستايي ساده درخواست ازدواج مي‌كند؛ روستايي، پاسخ را به دختران خود وا مي‌گذارد.
ايزد بانو آناهيتا، الهه‌ي آب و باران؛ ايزد بانو چيستا، الهه‌ي خرد و دانايي؛ ايزد بانو رام، الهه‌ي شادماني و سيمرغ، بغبانوي بزرگ ايران است. و اين همه نشان ارجمندي زن در نزد ايرانيان است.
زرتشت نيز در اوستا براي ازدواج و تشكيل خانواده منزلت والايي ديده است.
 
در يسنا آمده است: عروس و داماد! اين كلمات را به شما مي‌گويم: زندگي سرشار از شادي داشته باشيد و به حقوق يكديگر احترام بگذاريد. بي گمان زندگي شيريني خواهيد داشت.
زرتشتيان كه تعداد آنها در دنيا بيش از ٣۰۰ هزار نفر و در ايران ٣۰ هزار نفر مي‌باشد پس از گذشت قرن‌ها مراسم مربوط به ازدواج خود را نگه داشته و بنا بر باورهاي ديرين خود رفتار مي‌كنند. به اين مراسم نگاه كنيم كه چه اندازه زيبا هستند. اين آداب انساني و والا را پاس داريم. بسياري از مردم يزد نيز در اين مراسم با زرتشتيان يكي هستند.
 
مراسم ازدواج زرتشتي‌ها
خواستگاري
خواستگاري زردشتيان به اين روش است كه مادر و خواهر پسر در صورت تمايل خانواده دختر با چند نفر از بستگان نزديك براي خواستگاري دختر مي‌روند. در بيشتر مواقع خانواده پسر نامه‌اي كه درباره‌ي خواستگاري از سوي پسر به پدر دختر نوشته شده همراه خود مي‌برند. اين نامه را بيشتر براي شگون روي كاغذ سبز رنگ و در پاكتي سبز مي‌گذارند و با يك دستمال سبز و يك كله قند همراه با مقداري سنجد و آويشن به منزل دختر مي‌برند.
جواب نامه چند روزپس از آن از سوي خانواده دختر با همان روش به سراي پسر برده مي‌شود. در اين نامه پدر دختر، موافقت خود را بيان مي‌دارد و به دنبال آن نامزدي آغاز مي‌شود.
 
نامزدي
در روز نامزدي پسر همراه خانواده خود به خانه دختر مي‌رود و همراه با بردن انگشتر نامزدي هدايايي (از قبيل كيف، كفش، پارچه ،‌سكه طلا) به دختر مي‌دهد. دادن اين هدايا همراه با مراسم ويژه اي است. در جلوي همه اين هدايا دو لاله كه در داخل هر كدام يك شمع روشن قرار دارد همراه آيينه، ‌گلاب‌پاش، يك كله قند و نقل با خود مي‌برند و پس از پيش كش كردن اين هدايا از سوي پسر به دختر، آنان انگشتر نامزدي را در دست همديگر مي‌كنند.
چند روزپس از نامزدي،‌ خويشان دختر نيز با دو لاله روشن و نقل و كله قند سبز پوش،‌ گل، پارچه و هداياي ديگر به خانه پسر مي‌روند و آنها را به خانواده پسر هديه مي‌كنند. در اين ديدار، دختر همراه پدر و مادر وخويشان خود نمي‌رود زيرا اين كار را گونه اي سبكي از سوي دختر مي‌دانند.
پسر مي‌تواند بعد از انجام مراسم نامزدي به خانه دختر رفت و آمد كند .پس از مدتي، ‌كه به آمادگي دو خانواده بستگي دارد، روز عروسي را كه بايد روزي نيك و مبارك باشد برمي‌گزينند.
 
عروسي
چند روز پيش از عروسي، عروس و داماد و خويشان بسيار نزديك به خريد وسايل عروسي مي‌روند. از سوي داماد لباس عروسي (كيف و كفش،‌ چند قواره پارچه،‌ طلا و لوازم آرايش…) و از سوي دختر لباس دامادي و هداياي ديگر (كفش، پيراهن …) خريداري مي‌شود. دو سه روز پيش از عروسي از سوي خويشان عروس جهيزيه را به خانه‌اي كه بايد عروس و داماد با هم در آن زندگي كنند مي‌برند و خانه را خود تزيين و آماده مي‌كنند.
هم چنين در اين روز همراه با برپا كردن جشن كوچكي، با نخي كه از سوي خانواده دختر فرستاده شده رختخواب عروسي به ياري خانواده پسر دوخته مي‌شود. گردهمايي براي مراسم عروسي را انجمن گويند.
در يزد مراسم زيباي حنابندان نيز رواج دارد و دست و پاي دختر و پسر را با نقش‌هاي زيبا مي‌آرايند.
عقد و عروسي زرتشتيان در يك روز انجام مي‌گيرد. روز عروسي،‌ عروس و داماد و خويشان نزديك پيش از شامگاه براي انجام مراسم عقد در نيايشگاه حاضر مي‌شوند. دراين مراسم در پيشاپيش عروس و داماد،‌كتاب اوستا، دو لاله‌ي روشن، ‌آيينه،‌ نقل سفيد، انار و تخم مرغ به وسيله اقوام نزديك به معبد برده مي‌شود. عروس و داماد در جاي ويژه اي كه در جلوي سفره عقد است مي‌نشينند.
 
سفره‌ي پيمان يا گواه يا عقد
سفره‌ي عقد يا گواه بر روي زمين گسترده مي‌شود. اين سفره از ترمه يا مخمل و ابريشم است و از سوي مادر عروس نسل به نسل نگه داري شده است . سفره بايد رو به خاور يا برآمدن خورشيد گسترده شود و بر روي آن اين چيزها ديده مي‌شود:
گل سرخ. سيني از هفت سبزه. دو كله قند. كاسه‌ي عسل. سكه‌ي طلا. شاخ يا كاسه نبات. منقل براي اسفند. برنج. سبزي خشك. نمك. رازيانه. چاي. كندر. خشخاش. انار. سيب. ناني محلي كه بر آن مبارك باد نوشته اند. اوستا. آينه‌ي بخت. لاله (شمعدان)
در يزد بر سفره خوانچه نيز مي‌گذارند. خوانچه مانند تپه اي بلند از نقل‌هاي درشت بيدمشك است كه به هم پيوسته اند و بسيار زيباست.
عروس و داماد روبروي هم مي‌نشينند. بر فراز سرشان توري از حرير سپيد نگه مي‌دارند و دو كله قند را به هم مي‌سايند تا مراسم بله برون يا بله گفتن عروس به پايان رسد و مي‌خوانند:
مسابم و مسابم!
_ چي چي مسابي؟
_ مهر و محبت مسابم!
_ براي كي مسابي؟
_ براي عروس و دوماد!
داماد لباس سفيد چين دار و عروس ساري چين دار سفيد مي‌پوشد. در هند بر گردن آن‌ها گلوبندي از گل آويزان مي‌كنند و بر پيشاني آن‌ها خالي سرخ رنگ مي‌گذارند. نخست عروس بر تخت مي‌نشيند و سپس داماد را دوستان وخويشان به نزد او مي‌آورند و به هنگام عروسي در دهان يكديگر با انگشت عسل مي‌گذارند.
بنا بر دينكرد به هنگام عروسي و براي آگاهي همگان طبل و شيپور مي‌نوازند. اين مراسم را شاه جان گويند.
روبروي عروس و داماد موبد و كنارشان خانواده‌هاي نزديك مي‌نشينند. آنگاه مراسم عقد در حضور دو شاهد كه يكي از خانواده دختر و ديگري از خانواده پسر مي‌باشد انجام مي‌گيرد. سپس موبد شروع به خواندن بخش‌هايي از اوستا نموده و اندرز زناشويي مي‌دهد. بعد از طرفين مي‌پرسد كه آيا به ازدواج با هم خوشنود هستند يا نه. پس از شنيدن جواب بله از هردو، نوشتن ازدواج در دفتر رسمي ‌رزتشتيان انجام مي‌گيرد و عروس و داماد و شاهدان آنرا گواهي مي‌كنند. پس از پايان مراسم عقد، ‌تخم مرغي كه در سر سفره عقد بوده به وسيله (دهموبد) به پشت بام پرتاب مي‌شود. با اينكار دهموبد حقوقي را كه پدر نسبت به دختر خود داشته با قيچي بريده به اين تخم مرغ مصالحه كرده از خانه بيرون مي‌اندازد باين هدف كه پدر ديگر حقي به دختر ندارد.
سپس ده موبد در حالي كه گلاب و آيينه در دست دارد جلو مهمانان آمده همراه با نگاه داشتن آيينه روبروي آنان به آن‌ها گلاب مي‌دهد و يك نفر ديگر كه پشت سر ده موبد حركت مي‌كند به مهمانان شيريني مي‌دهد. آنگاه ده‌موبد سيني بزرگ پر از لورك يا آجيل را برداشته به تقسيم آن بين مهمانان كه بيشتر سهم خود را به خانه مي‌برند مي‌پردازد. پس از انجام مراسم عقد، موبد، ‌عروس و داماد را در معبد دور آتش مقدس مي‌گرداند. آنگاه عروس و داماد به مجلس جشن عروسي مي‌روند و پس از پايان مراسم جشن، عروس و داماد به وسيله خويشان نزديك به خانه داماد برده مي‌شوند. در اين مجلس موسيقي زنده نواخته مي‌شود و مهمانان با ترانه‌هاي بومي ‌به رقص و پايكوبي مي‌پردازند. انار و هندوانه و شيريني مي‌خورند.
غذا بيشتر گوسفند بريان كرده، مرصع پلو و شيرين پلو مي‌باشد. مراسم بين سه تا هفت روز به درازا مي‌كشد.
گاه نيز با آوردن لوطي‌ها و مطرب‌ها به اجراي گونه اي نمايش‌هاي رو حوضي مي‌پردازند. حوض ميان خانه پر از سيب و انار و هندوانه است و بر تختي روي حوض، مردمان به تماشاي نمايش كمدي و شادي مي‌پردازند. در چند عروسي ديدم كه زني با بستن چند قاشق به انگشتان پاي خود، كه بر هركدام صورتي را نقاشي كرده بودند، بر پشت نيم پرده اي خوابيده و نمايش شاد عروسكي را اجرا مي‌كرد.
در مراسمي ‌ديگر دو شخصيت نمايش، يكي در نقش عروس و ديگري در نقش داماد براي هم مي‌خواندند:
- آي دخترك ترگلك ورگلك خوش قد و بالا
عقدت مي‌كنم، عقد مدارا
- تو كه عقدم مي‌كني، عقد مدارا
منم آهو مي‌شم، مي‌رم به صحرا
- تو كه آهو مي‌شي، مي‌ري به صحرا
منم علف مي‌شم سر در مي‌آرم
- تو كه علف مي‌شي سر در مي‌آري
منم بزي مي‌شم علفو مي‌چينم
- تو كه بزي مي‌شي علفو مي‌چيني
منم قصاب مي‌شم جونتو مي‌گيرم
- تو كه قصاب مي‌شي خونمو مي‌گيري
منم شيشه مي‌شم، خونتو مي‌گيرم
- تو كه شيشه مي‌شي خونمو مي‌گيري
منم دستمال مي‌شم رو شيشه مي‌شينم
- تو كه دستمال مي‌شي رو شيشه مي‌شيني
منم موش مي‌شم، دستمالو مي‌چينم
- تو كه موش مي‌شي دستمالو مي‌چيني
منم گربه مي‌شم موش رو مي‌گيرم
- تو كه گربه مي‌شي موش رو مي‌گيري
منم عروس مي‌شم حجله مي‌شينم
- تو كه عروس مي‌شي حجله مي‌شيني
منم دوماد مي‌شم، پهلوت مي‌شينم
بادا بادا مبارك بادا
 
پا انداز
در يزد و كرمان زرتشتيان عروس را با آداب ويژه اي به خانه داماد مي‌برند. بدين ترتيب كه سمت راست عروس، خواهر داماد و سمت چپ او خواهر عروس (يا يكي از زنان خانواده‌ي عروس) قرار گرفته زنان فاميل در حالي كه صف چهار يا پنج نفري تشكيل داده‌اند پشت سر عروس به سوي خانه داماد حركت مي‌كنند.
چون به كوچه اي باريك (كوچه‌ي آشتي كنان) مي‌رسند، مي‌ايستند و مي‌خوانند:
اين كوچه تنگه؟ بله
عروس قشنگه؟ بله
دست به زلفاش نزنيد
مرواريد بنده. بله
بادا بادا مبارك بادا
اي يار مبارك بادا
همراهان عروس از جلوي منزل هر زرتشتي عبور كنند، در برابرش، آتش افروخته بر روي آن اسفند و كندر دود مي‌كنند. زنان شاباش مي‌كشند. بدين گونه كه سر در گوش و دوش يكديگر نهاده و فرياد شادمانه بر مي‌آورند:
هلله شولولولولولو......
در جلو در خانه، جلوي پاي عروس و داماد آتش مي‌افروزند. خانواده داماد براي ورود عروس پاگشا يا پانداز مي‌دهند كه بيشتر پول و طلاست.
در خانه به مهمان‌ها شربتي به نام (شربت در حجله) مي‌دهند. در هنگام ورود عروس و داماد به حجله مادر شوهر هديه‌اي (گوشواره، انگشتر، دستبند و سينه ريز) به عروس مي‌دهد.
پس از ورود عروس و داماد به حجله، ‌در حضور عده اي‌ از زنان خانواده نزديك آنها، ‌عروس و داماد به پاشويي يكديگر مي‌پردازند. ابتدا سيني را در زير پاي عروس و داماد قرار مي‌دهند. عروس و داماد از ظرفي، مقداري سبزي كه به آن (مرو) و (مور) يا مورد سبز مي‌گويند، و مقداري شير و آب كه همه با هم مخلوط شده برداشته هر دو پاي عروس را با آن مي‌شويد و سپس عروس پاي داماد را مي‌شويد به اين نشان كه مانند گياه مورد هميشه زندگي آنها سبز و خرم باشد و مانند آن شير همواره از گناهان پاك گردند و مانند آن ريشه (مورد) زندگيشان دراز و پردوام باشد.
در اين هنگام مهمانان عروس و داماد را تنها مي‌گذارند. عروس و داماد اناري شيرين را كه در روي سفره گواه بوده در اتاق حجله با هم مي‌خورند تا به اندازه دانه‌هاي آن داراي اولاد گردند.
بامداد روز ديگر رختخواب عروس و داماد بوسيله خواهر شوهر (يا خواهر زن) بزرگتر جمع مي‌شود. رسم است كه داماد سكه‌اي براي خواهر خويش در رختخواب مي‌گذارد و خواهر شوهر موقع جمع كردن رختخواب، آنرا برمي‌دارد. بامداد همان روز نيز از طرف خانواده عروس مقداري ماست (بعنوان روسفيدي) همراه شيريني و پشمك (براي شيرين كامي‌) براي خانواده‌هاي نزديك عروس و داماد فرستاده‌ مي‌شود.
 
پا تختي
داماد عصر همانروز (كه روز پاتختي است) قبل از آمدن مهمانان به وسيله چندتن از مردان فاميل همراه موبد با دو لاله روشن و مقداري شير كه با برگ گل و آب مخلوط مي‌باشد برسر آب روان مي‌رود و پس از خواندن پاره‌هايي از اوستا به وسيله ي موبد، ‌آنرا در آب روان مي‌ريزد تا بدين ترتيب هر گونه آلودگي قبل از زناشويي او شسته شود و مانند آب و شير و گل پاك باشد.
در بازگشت، داماد براي دست‌بوسي و سپاس از رنج‌هايي كه پدر براي دختر خود كشيده است به خانه پدرزن مي‌رود و با بوسيدن دست مادر و پدر زن خود از تلاش آن‌ها در تربيت دخترشان كه حالا زن اوست سپاسگزاري مي‌نمايد. پدر زن هديه‌اي به داماد مي‌دهد. سپس داماد به خانه خود باز مي‌گردد.
در بازگشت داماد، در پاگرد خانه، عروس كاسه‌اي از نقل و شيريني به نشان پذيرايي از داماد به سر او مي‌ريزد. دراين هنگام خويشان و دوستان هدايايي را كه آماده كرده‌اند به عروس و داماد مي‌دهند.
آنگاه داماد به نشان شيربها، اناري را كه به آن ٣٣ يا ۱۰۱ سكه زده شده همراه يك جفت كفش به مادر زن هديه مي‌كند و يك جفت كفش نيز به خواهر زن مي‌دهد.
روز سوم عروسي روز آش رشته است. رشته اين آش بايد به دست عروس بريده شود و به دست داماد به ديگ ريخته شود. اين آش را نيز همراه با برگزاري جشن كوچكي بين دوستان و خويشان بخش مي‌كنند.
رسم است كه عروس و داماد پيش از رفتن به جاي ديگر همراه خويشان خود به زيارتگاه و مكان مقدسي به نام (شاورهرام ايزد) و در يزد به پير سبز و چكچك و پير بانو مي‌روند. پس از زيارت، در يك روز خوب هفته، مادر شوهر و پدر شوهر، عروس و پسرشان را به خانه خود مهمان مي‌كنند و هنگام ورود آن‌ها هدايايي به نشان پاگشا به آن‌ها مي‌دهند. همين كار را مادر زن و پدرزن نسبت به داماد و دختر خود انجام داده و هدايايي به نشان پاگشا به آنها مي‌دهند. پس از آن خويشان نزديك عروس و داماد را به خانه‌هايشان مهمان مي‌كنند. گاهي اين مهماني‌ها يك سال به درازا مي‌كشد، زيرا عروس و داماد هر هفته در خانه يكي از خويشان مهمان مي‌شوند. اين مهماني‌ها نيز همراه با تشريفات ويژه اي است. هنگام ورود عروس و داماد يك شاخه گل و گياه سبزي يا يك دانه انار (يا سيب و يا نارنج) به آن‌ها داده مقداري (آويشن) كه با شيريني و سنجد و بادام و غيره مخلوط است بر سر آنها مي‌ريزند و چندين مرتبه با صداي بلند كه همراه با خوش حالي است نسبت به عروس و داماد (هبيرو شادباش) مي‌گويند. زدن دف و خواندن ترانه‌هاي شادمانه و خوردن انار و هندوانه و شيريني نيز در تمام اين مراسم رايج است.
 
عروسي زرتشتيان
 
عروسي زرتشتيان
 
گردآوري: گروه فرهنگ و هنر سيمرغ
منبع: irandeserts.com
 

باورها و اعتقادات عاميانه در مورد آبستني!!

باورها و اعتقادات عاميانه در مورد آبستني!!
رختخواب زائو نبايد سرخ باشد، در دامن زائو جو بريزند و اسب بيايد آن را بخورد. دور رختخواب او با شمشير برهنه خط كشيده بگويند...

   چله‌برى
* براى آبستن شدن آب چهار گوشه حمام را گرفته در پوست تخم‌مرغ مى‌كنند و به سر آنها مى‌ريزند. هنگام گرفتن خورشيد يا ماه زن آبستن هرجاى تن خود را بخاراند همان نقطه تن بچه را ماه مى‌گيرد.

*
هرگاه زن آبستن به كسى نگاه بكند و در همان لحظه بچه در زهدانش تكان بخورد (رو به آن كس بجنبد) بچه به شكل آن شخص خواهد شد.

*
زن آبستن كه صورتش لك و پيس بشود بچه‌ او دختر خواهد شد.

*
اگر زن آبستن در كوچه سنجاق پيدا بكند بچه‌اش دختر مى‌شود و اگر سوزن پيدا بكند پسر مى‌شود.

*
اگر روى سر زن آبستن نمك بريزند، بدون اينكه ملتفت شود، و بعد دستش را ببرد به پشت لبش بچه‌اش پسر خواهد شد و اگر بر زلفش دست بزند بچه دختر مى‌شود.

*
زن آبستن كه زياد سيب بخورد بچه‌اش پسر مى‌شود و اگر ويار او ترشى باشد بچه‌ دختر است و اگر به شيرينى بيشتر مايل باشد بچه پسر خواهد بود.

*
جلو زن آبستن قيچى و چاقو بگذارند و چشمش را ببندند اگر قيچى را برداشت بچه‌اش دختر است و اگر چاقو را برداشت بچه‌اش پسر است.

*
زن آبستن كه زياد كار بكند و راه برود بچه‌اش پسر است و هرگاه بخورد و بخوابد بچه‌اش دختر خواهد بود.

*
هرگاه جلو زنى كه بچه دارد تخم‌مرغ بخورند بايد قدرى به او بدهند وگرنه مشغول‌ذمه او خواهند شد.
 
* زن آبستن كه مشكل زنانگي يا خطرى متوجه او بشود به كمرش نخ بسته سر آن را قفل مى‌زنند بعد ياسين مى‌خوانند و هفت مبين آن را به آن قفل فوت مى‌كنند و آن را مى‌بندند و سر نه‌ماه آن را باز مى‌كنند.

*
اگر زن آبستن زياد درد بكشد بركت (سفره) بدل او به بندند دردش آرام مى‌گيرد. و يا ماما از بيرون به بچه خطاب مى‌كند: 'بيا بيرون، زود باش، آب‌گرم براى شستشويت درست كرده‌ايم، رخت نو برايت دوخته‌ايم چرا معطل مى‌كني؟' يا چادر سياه زن زائو را گرو گذاشته خرما مى‌خرند و خير مى‌كنند، پنجه مريم در آب مى‌اندازند، اذان مى‌گويند، و يا شوهر او در دامان لباس خود آب ريخته به او مى‌نوشانند. و بعد از آنكه فارغ شد تا چند روز او را سفيد آب مى‌مالند و خال ابرو مى‌گذارند.

*
زنى كه بچه‌اش مرده نبايد داخل اطاق زائو بشود.

   آل
به شكل زنى است كه دست‌ها و پاهاى استخوانى لاغر دارد، رنگ چهره‌اش سرخ و بينى او از گل است.
رختخواب زائو نبايد سرخ باشد، در دامن زائو جو بريزند و اسب بيايد آن را بخورد. دور رختخواب او با شمشير برهنه خط كشيده بگويند: حصار مى‌كشم براى كي؟ براى مريم و بچه‌ٔ او ـ بكش مبارك باشد (در كلثوم ننه اين‌طور نوشته: 'خش مى‌كشم، خش‌ مى‌كشم، خش‌هاى خشخش مى‌كشم). و شمشير برهنه را بالاى سر زائو بگذارند تا روزى كه به حمام مى‌رود.
روز ده كه به حمام مى‌رود سيخ پياز را همراه وى مى‌برند و روى پله حمام پيازها را درآورده زير پايش له مى‌كنند و يا يك گردو زير پايش شكسته و پيازها را به آب روان مى‌دهند و با جام چهل كليد آب به‌سر او مى‌ريزند. بعد از حمام هرگاه زائو تنها بماند ديگر آل نمى‌تواند به او آزار برساند (صادق هدايت، نيرنگستان).
 
 
گردآوري: گروه فرهنگ و هنر سيمرغ
منبع: vista.ir
 
يکشنبه هشتم 8 1390 23:45

ريشه تاريخي ضرب‌المثل ايراد بني اسرائيلي

ريشه تاريخي ضرب‌المثل ايراد بني اسرائيلي
حضرت موسي گفت: «خداي تعالي مي‌فرمايد اگر گاوي را بكشيد و دم گاو را بر جسد مقتول بزنيد، مقتول به زبان مي‌آيد و...
 
هر ايرادي كه مبتني بر دلايل غير موجه باشد آن را ايراد بني اسرائيلي مي‌گويند: اصولاً ايراد بني اسرائيلي احتياج به دليل و مدرك ندارد؛ زيرا اصل بر ايراد است - خواه مستند و خواه غير مستند - براي ايراد گيرنده فرقي نمي‌كند. ايراد بني اسرائيلي به اصطلاح ديگر همان بهانه گيري و بهانه جويي است، كه ممكن است گاهي از حد متعارف تجاوز كرده به صورت توقع نابجا درآيد. في‌المثل به يك نفر نقاش دستور مي‌دهيد كه تابلويي از دورنماي قله دماوند براي شما ترسيم كند. نقاش بيچاره كمال ظرافت و هنرمندي را در ترسيم تابلو به كار مي‌برد و تمام ريزه كاريها و سايه روشن‌ها را در تجسم قله مستور از برف و قطعات ابري كه بر بالاي آن قرار دارد كاملا ملحوظ و منظور مي‌دارد، به قسمي ‌كه جاي هيچ گونه ايرادي باقي نماند. ولي مع هذا ممكن است براي اقناع طبع بهانه جوي خويش انتظار داشته باشيد كه از تماشاي آن تابلو احساس سردي و سرما كنيد! اين گونه ايرادات را در عرف و اصطلاح عامه «ايراد بني اسرائيلي» گويند كه صرفاً از ذات بهانه گير مايه مي‌گيرد.
اكنون بايد ديد قوم بني اسرائيل كيستند و ايرادات آنان بر چه كيفيتي بوده، كه صورت ضرب المثل پيدا كرده است.
 
بني اسرائيل همان پسران يعقوب و پيروان فعلي دين يهود هستند كه پيغمبر آنها حضرت موسي، و كتاب آسمانيشان تورات است. بني اسرائيل اجداد كليميان امروزي و نخستين ملت موحد دنيا هستند كه از دو هزار سال قبل از ميلاد مسيح در سرزمين فلسطين سكونت داشته و به چوپاني و گله چراني مشغول بوده اند. بني اسرائيل به چند قبيله قسمت مي‌شدند و هر قبيله رئيسي داشت كه او را شيخ يا پدر مي‌گفتند. از معروفترين شيوخ آنها حضرت ابراهيم بود كه پدر تمام اقوام عبراني محسوب مي‌شود. بني اسرائيل در زمان يعقوب به مصر مهاجرت كردند و بعد از مدتي به راهنمايي حضرت موسي به شبه جزيره سينا عازم شدند. چهل سال ميان راه سرگردان بودند، موسي درگذشت (و يا به كوه طور رفت) و يوشع آنها را به كنعان رسانيد. بعد از فوت سليمان (974 ق.م) دو سلطنت تشكيل دادند؛ يكي دولت اسرائيلي و ديگري دولت يهود. دولت اسرائيلي را سارگن پادشاه آشور و دولت يهود را بخت النصر يا نبوكدنزر، پادشاه كلده منقرض كرد و عده كثيري از آنها را به اسارت برد كه بعد از هفتاد سال كورش كبير شهر زيباي بابل را فتح كرده، همه را به فلسطين عودت داد.
باري، پس از آنكه حضرت موسي به پيغمبري مبعوث گرديد و آنها را به قبول دين و آيين جديد دعوت كرد، اقوام بني اسرائيل به عناوين مختلفه موسي را مورد سخريه و تخطئه قرار مي‌دادند و هر روز به شكلي از او معجزه و كرامت مي‌خواستند. حضرت موسي هم هر آنچه آنها مطالبه مي‌كردند به قدرت خداوندي انجام مي‌داد. ولي هنوز مدت كوتاهي از اجابت مسئول آنها نمي‌گذشت كه مجدداً ايراد ديگري بر دين جديد وارد مي‌كردند و معجزه ديگري از او مي‌خواستند. قوم بني اسرائيل سالهاي متمادي در اطاعت و انقياد فرعون مصر بودند و از طرف عمال فرعون همه گونه عذاب و شكنجه و قتل و غارت و ظلم و بيدادگري نسبت به آنها مي‌شد. حضرت موسي با شكافتن شط نيل آنها را از قهر و سخط آل فرعون نجات بخشيد؛ ولي اين قوم ايرادگير بهانه جو به محض اينكه از آن مهلكه بيرون جستند مجدداً در مقام انكار و تكذيب برآمدند و گفتند: «اي موسي، ما به تو ايمان نمي‌آوريم مگر آنكه قدرت خداوندي را در اين بيابان سوزان و بي آب و علف به شكل و صورت ديگري بر ما نشان دهي.» پس فـرمـان الهي بر ابر نازل شد كه بر آن قوم سايباني كند و تمام مدتي را كه در آن بيابان به سر مي‌برند براي آنها غذاي مأكولي فرستاد.
 
پس از چندي از موسي آب خواستند. حضرت موسي عصاي خود را به فرمان الهي به سنگي زد و از آن دوازده چشمه خارج شد كه اقوام و قبايل دوازده گانه بني اسرائيل از آن نوشيدند و سيراب شدند.
قوم بني اسرائيل به آن همه نعمتها و مواهب الهي قناعت نورزيده، مجدداً به ايراد و اعتراض پرداختند كه: يكرنگ و يكنواخت بودن غذا با مذاق و مزاج ما سازگار نيست. از نظر تنوع در تغذيه به طعام ديگري احتياج داريم. به خداي خودت بگو كه براي ما سبزي، خيار، سير، عدس و پياز بفرستد. (آقاي دكتر غياث الدين جزايري معتقد است كه مطابق اخبار و روايات وارده مائده آسماني ماهي و گوشت بريان بوده؛ كه تا بزمين برسد مسلماً چند روزي مي‌ماند و خوردن گوشت مانده، بدون پياز ايجاد اسهال مي‌كند. لذا چون قوم بني اسرائيل به تجربه فوايد پياز را مي‌دانستند از حضرت موسي خواهان خوراكهايي شده اند كه يكي از آنها پياز بوده است."اعـجـاز خـوراكـيـهـا، چـاپ پـانـزدهم ، ص 206").
ديري نپاييد كه در ميان قوم بني اسرائيل قتلي اتفاق افتاده، هويت قاتل لوث شده بود. از موسي خواستند كه قاتل اصلي را پيدا كند. حضرت موسي گفت: «خداي تعالي مي‌فرمايد اگر گاوي را بكشيد و دم گاو را بر جسد مقتول بزنيد، مقتول به زبان مي‌آيد و قاتل را معرفي مي‌كند.»
بني اسرائيل گفتند: «از خدا سؤال كن كه چه نوع گاوي را بكشيم؟» ندا آمد آن گاو نه پير از كار رفته باشد و نه جوان كار نديده. سپس از رنگ گاو پرسيدند. جواب آمد زرد خالص باشد. چون اساس كار بني اسرائيل بر ايراد و بهانه گيري بود، مجدداً در مقام ايراد و اعتراض برآمدند كه اين نام و نشاني كافي نيست و خداي تو بايد مشخصات ديگري از گاو موصوف بدهد. حضرت موسي از آن همه ايراد و بهانه خسته شده، مجدداً به كوه طور رفت، ندا آمد كه اين گاو بايد رام باشد، زميني را شيار نكرده باشد، از آن براي آبكشي به منظور كشاورزي استفاده نكرده باشند و خلاصه كاملاً بي عيب و يكرنگ باشد.
 
بني اسرائيل گاوي به اين نام و نشان را پس از مدتها تفحص و پرس و جو پيدا كردند و از صاحبش به قيمت گزافي خريداري كرده، ذبح نمودند و بالاخره به طريقي كه در بالا اشاره شد، هويت قاتل را كشف كردند.
آنچه گفته شد، شمه اي از ايرادات عجيب و غريب قوم بني اسرائيل بر حقيقت و حقانيت حضرت موسي كليم الله بود كه گمان مي‌كنم براي روشن شدن ريشه تاريخي ضرب المثل ايراد «بني اسرائيلي» كفايت نمايد.
 
گردآوري: گروه فرهنگ و هنر سيمرغ
منبع: tebyan.net
 
يکشنبه هشتم 8 1390 23:37

گزارش تصويري از مراسم ازدواج عشاير كرمان

ازدواج عشاير كرمان
عشاير استان كرمان همچون ديگر هم وطنان بومي ما در ديگر نقاط كشور داراي فرهنگ، آداب و رسوم خاص خود هستند كه يكي از نمودهاي اين فرهنگ اصيل و كهن را ...
 
 عشاير استان كرمان همچون ديگر هم وطنان بومي ما در ديگر نقاط كشور داراي فرهنگ، آداب و رسوم خاص خود هستند كه يكي از نمودهاي اين فرهنگ اصيل و كهن را مي‌توان در برپايي مراسم ازدواج در اين استان جستجو كرد.
 
ازدواج عشاير
 
ازدواج عشاير
 
ازدواج عشاير
 
ازدواج عشاير
 
ازدواج عشاير
 
ازدواج عشاير
 
ازدواج عشاير
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 گردآوري: گروه فرهنگ و هنر سيمرغ
منبع: jamejamonline.ir
يکشنبه هشتم 8 1390 23:33

پري در فرهنگ و ادبيات ايران

پري در فرهنگ و ادبيات ايران
پري به مردان عشق مي‏ورزيد و آتش عشق را در نهاد انسان‏ها بر مي‏افروخت و در اين كار مانند زني جوان، بسيار زيبا و فريبنده تصور مي‏شد. ظاهراً پري پيش از ظهور دين زرتشت ستايش مي‏شد اما...

پري قرن‏هاست كه در ذهن و انديشه ايرانيان زنده مانده است. از اوستا تا قصّه‏هاي عاميانه مادربزرگ‏ها، نام پري‏ بارها تكرار شده است. پري موجودي افسانه‏اي و بسيار زيبا و فريباست. در طيّ قرن‏ها، شخصيت او بارها دگرگون شده؛ گاه مظهر هر گونه پليدي و بدخواهي است و گاه همچون فرشته، به گفته حافظ (متوفي: 792 ق.)، «از هر عيب بري است»؛ گاه همراه جادوان (= جادوگران) است و گاه با جن يكسان.

نام پري در اوستا به صورت «Pairika» و در زبان پهلوي ذكر شده است.
پريان در اوستا موجوداتي اهريمني و نابكارند كه از آنها در كنار «جادوان» ياد شده است. در كنار درياي «فراخكرت» به صورت ستارگان دنباله‏دار در ميان زمين و آسمان مي‏پرند و ستاره «تشتر» آنها را در هم مي‏شكند. همچنان كه «تشتر» در برابر «پري خشك‏سالي» نيز پايداري نموده و او را شكست داده است.
«موش‏پري» يكي از پرياني است كه نامش در اوستا آمده است و ديگري پري «خناثئيتي» است كه گرشاسپ، پهلوان مشهور، با او ارتباط داشت. پري در زند ونديداد «ديوزن» معرفي شده است.
در جايي از بندهش نيز به همين مفهوم به كار رفته و در جاي ديگري از آن از جمله موجودات اهريمني است كه نامش در كنار نام «جادو» آمده است.
از اوستا تا قصّه‏هاي عاميانه مادربزرگ‏ها، نام پري‏ بارها تكرار شده است. پري موجودي افسانه‏اي و بسيار زيبا و فريباست. در طيّ قرن‏ها، شخصيت او بارها دگرگون شده؛ در گزيده‏هاي زادسپرم از «پري سگ‏ پيكر» كه در بيشه‏اي جاي دارد، ياد شده است و همچنين از «پري پيكران»‏ي كه از دريا برآيند و پوشش مادي دارند و با جادوگري آفريدگان را تباه كنند.
در شاهنامه از پري در كنار «ديو» و نيز در كنار مرغ و جانوران درنده جزو فرمان بران و سپاهيان برخي از شاهان پيشدادي ياد شده است.

برخي از اسطوره شناسان ايراني معتقدند كه در روزگاران كهن، پيش از دين زرتشت، پري در اصل ايزد بانوي باروري و زايش بود كه تولد فرزندان، بركت و فراواني نعمت، جاري شدن آب‏ها و رويش گياهان به نيروي او بستگي داشت.
پري به مردان عشق مي‏ورزيد و آتش عشق را در نهاد انسان‏ها بر مي‏افروخت و در اين كار مانند زني جوان، بسيار زيبا و فريبنده تصور مي‏شد. ظاهراً پري پيش از ظهور دين زرتشت ستايش مي‏شد اما با دين‏آوري زرتشت و در پي آن دگرگوني‏هاي اجتماعي، در اعتقادات زرتشتيان به صورت موجودي زشت و اهريمني درآمد.
با اين حال، طرفه آن است كه امروزه همچنان برخي از زرتشتيان براي گرفتن حاجت به «دخترشاه پريان» متوسل مي‏شوند و سفره‏اي را به نام او همراه با آييني خاصّ مي‏گسترند.
نشان‏هايي از تصورات ديرين ايرانيان درباره ارتباط پري با كامكاري و باروري، با چهره‏اي ستودني در ادب فارسي دوره اسلامي و فرهنگ عامه ايران باقي مانده است.
 
با وجود چهره اهريمني پري در دين زردشتي، پري در ادب فارسي مظهر زيبايي است؛
چنان كه شاعران معشوق خود را به پري مانند كرده‏اند. پري در كنار «حوري» و واژگاني مانند «ماه»، «گل» و «سرو»، كه زيبايي و خوش‏اندامي را وصف مي‏كند، در شعر غنايي فارسي بسيار به كار رفته است؛ و تركيباتي نظير پري پيكر، پري چهره، پري ديدار، پري‏رخسار، پري روي، پري‏زاد و پري‏زاده، همه زيبايي و دلربايي را وصف مي‏كند.
در داستان‏هاي فارسي «دختر شاه‏پريان» آنچنان زيبا است كه ازدواج با او به‏صورت آرزو در آمده است و در قصّه‏هاي عاميانه بارها از عشق‏ورزي و ازدواج قهرمانان داستان با پريان، خاصّه دختر شاه پريان، ياد شده است؛ همچنان‏كه اسكندر، مطابق اسكندرنامه نسخه نفيسي، با پادشاه پريان به نام آراقيت و سپاهيانش با پريان ديگر، و حمزه در قصّه حمزه با اسماي پري ازدواج مي‏كنند. بدين ترتيب، پري در قصّه‏هاي فارسي، بيش و كم، عيش و طرب و كام‏ورزي و عشق‏بازي را تداعي مي‏كند و از آن است كه در «اسكندرنامه‌ي كبير» نام‏هاي سه دختر شاه پريان، ملك طيفور، عبارت است از: فرح‏افزار، روح افزا و عيش‏افزا.

گاه پريان خود عاشق قهرمانان داستان مي‏شوند و اگر قهرمانان به وصال با آنها تن در ندهند، پريان آنان را مي‏آزارند و يا گرفتار جادو مي‏كنند. در سام‏نامه، منظومه‌اي منسوب به خواجوي كرماني، شاعر سده هشتم، عالم افروز پري نيز عاشق سام است و مي‏خواهد با او درآميزد؛ اما سام كه دل‏باخته پري‏دخت، دختر خاقان‏ چين، است، همواره از پيوند با اين پري سر مي‏پيچد و او نيز با افسون خود پري‏دخت را به درياي چين مي‏اندازد. با عنايت به اينكه در اوستا «Sama» لقب گرشاسپ است، چنين به نظر مي‏رسد كه عالم افروز در سام نامه دگرگونه‏اي از همان پري خناثئيتي است كه مطابق اوستا گرشاسب با او در آميخت.
در داستان‏هاي فارسي «دختر شاه‏پريان» آنچنان زيبا است كه ازدواج با او به‏صورت آرزو در آمده است و در قصّه‏هاي عاميانه بارها از عشق‏ورزي و ازدواج قهرمانان داستان با پريان، خاصّه دختر شاه پريان، ياد شده است؛
در هزار و يك شب پري «جنيه» ناميده شده است و در حكايت «نورالدين و شمس‏الدين» و حكايت «ملك شهرمان و قمرزمان» پريان باعث مي‏شوند كه دختر و پسري به يكديگر عشق بورزند و با هم ازدواج كنند؛ چنان‏كه بيژن در شاهنامه نيز در دفاع خود نزد افراسياب، پري را باعث عشق خود و منيژه معرّفي مي‏كند. اين همه، ظاهراً، بازتابي از اعتقادات ايرانيان باستان درباره پري به عنوان الهه عشق و زايش است.

برخي از عوام ايران جايگاه پريان را كه عبارت است از چشمه‏ سارها، چاه‏ها، پاكنه‏ها و پلكان آب انبارها، اصطلاحاً «فاضل» مي‏نامند. شايان توجّه است كه در بيشتر مكان‏هاي فاضل رطوبت هست؛ چنان‏كه‏گويي پري به گونه‏اي با آب و رطوبت پيوند دارد. در اعتقادات ايرانيان باستان نيز جاري شدن آب‏ها و رويش گياهان به گونه‏اي با پري در ارتباط بوده است.
در داستان‏هاي فارسي نيز جايگاه پريان يا در چاه است، يا در درياست، و يا در نهر و چشمه به سر مي‏برند و به آبتني و شست‏وشوي مشغولند. در بخشي از داراب‏نامه ي طرسوسي با انسان‏هاي آبي روبه‏روييم و از جمله زني آبي كه بسيار زيباست و قهرمان داستان دل‏باخته اوست و با هم ازدواج مي‏كنند.
شايد اين زن آبي همان «پري‏ دريايي» باشد كه ظاهراً اصل و نسب ايراني ندارد و از اساطير يونان و روم به فرهنگ ايراني وارد شده است. به هر حال، در داستان‏هاي فارسي هميشه هم جايگاه پريان در آب نيست. گاه نيز در زيرزمين پنهان‏اند كه البته در آنجا نيز رطوبت هست. در برخي از داستان‏ها هم جاي آن‏ها در كوه قاف يا نزديك به آن ذكر شده است.

مطابق با آنچه در زبان و ادب فارسي آمده است، پريان از ديدگان انسان‏ها پنهان‏اند، به سرعت در حركت‏اند، بال و پر دارند، در هوا پرواز مي‏كنند و پيش از آنكه به زمين فرود آيند، دود و ابر در آسمان پديدار مي‏گردد. چهره آنها مانند آدمي است اما اندام‏شان در داراب‏نامه ي طرسوسي به مرغ و پاهاي‏شان در اسكندرنامه به چهار‏پايان شبيه است كه در اين صورت با سانتورها يا قنطورس‏ها (Centaurus) در اساطير يونان و روم همانندند. برخي از پريان با آدميان همزادند و چهره آنان همانند چهره انسان همزادشان است.

پريان جلد دارند و گاه براي آبتني از جلد خود بيرون مي‏آيند و اگر كسي جلد آنها را بربايد، نمي‏توانند بگريزند. گاه نيز آنها در ميوه‏هايي نظير نارنج و انار پنهانند؛ و، به احتمال بسيار، در قصّه مشهور «نارنج و ترنج» (بن مايه 408) دختر نارنج و ترنج ‏پري است. پريان چون جادوي مي‏دانند، به شكل‏هاي اسب، گاو، اژدها، شير و چهارپايان ديگر در مي‏آيند. گاه نيز به‏صورت مار، به ويژه مار سفيد و مارمولك‏اند. در بسياري از موارد هم به شكل پرندگان، خاصّه، كبوتر/ كفتر، ظاهر مي‏شوند. در بسياري از موارد نيز، به ويژه هنگامي كه بخواهند قهرماني را بفريبند و يا او را گرفتار بند عشق خود كنند، به شكل گورخري زيبا در مي‏آيند و قهرمان را به دنبال خود مي‏كشانند. (گفتني است كه در اين گونه موارد، در قصّه‏هاي متاخّرتر «آهو» به جاي «گورخر» ذكر شده است.) در شاهنامه بهرام چوبين را نيز گوري زيبا به دنبال خود مي‏كشاند تا به كاخ زني راه مي‏يابد و ميهمان او مي‏گردد و هنگامي كه از وي جدا مي‏شود، منشي ديگر مي‏يابد. اگر چه در شاهنامه زن ياد شده، به صراحت پري معرّفي نشده است؛ اما اسلوب داستان، مانند داستان‏هاي عشق پريان است و تو گويي بهرام پس از ملاقات با زن اسرارآميز، «پري زده» شده است؛ چنان‏كه در يكي از نسخه‏هاي كهن ترجمه تاريخ طبري، زن ياد شده، به صراحت «پري» دانسته شده كه عاشق بهرام است و در مقابله بهرام و سپاهيانش با دشمنان‏شان، او با يارانش پيش سپاه بهرام مي‏ايستند و دشمنان بهرام هزيمت مي‏كنند. پايان سحر‏آميز زندگي بهرام گور، پادشاه ساساني، در هفت‏پيكر نيز قابل تامّل است كه او گوري را دنبال مي‏كند و از پي آن به غاري مي‏رود و از ديدگان مردم پنهان مي‌شود. شايد آن گور نيز در داستان بهرام، همان پري باشد.
اگر چه در شاهنامه زن ياد شده، به صراحت پري معرّفي نشده است؛ اما اسلوب داستان، مانند داستان‏هاي عشق پريان است و تو گويي بهرام پس از ملاقات با زن اسرارآميز، «پري زده» شده است؛
در داستان‏هاي عاميانه فارسي پريان مذكّر نيز حضور دارند. پريان از اسرار همه چيز آگاهند و در جادوي چيره‏دست اند. با اين حال، مطالب سمك عيار نشان مي‏دهد كه پريان همان جادوان (= جادوگران) نيستند چنان‏كه در اوستا نيز اين دو از هم تفكيك شده‏اند.

در قصّه‏هاي فارسي، پريان گاه با ديوها دوست‏اند و ديوها آنها را ياري مي‏رسانند؛ و گاه نيز با هم دشمن و در ستيزند. در بسياري از قصّه‏ها نيز ديوي عاشق پري است و او را به تمنّاي وصال خود اسير كرده است؛ اما پري از پيوستن با ديو سخت امتناع دارد.
در داستان‏هاي فارسي با دو گروه از پريان روبه روييم: گروهي كه كافر و بدكردارند و آدميان را مي‏آزارند، زهر در چشمه‏ها مي‏كنند، انسان‏ها را مي‏ربايند و سر دل‏باختگان و خواستگاران خود را مي‏برند، كه ظاهراً در اين‏گونه داستان‏ها صبغه‏اي از اعتقادات كهن زردشتي درباره پري نمودار است؛ و گروهي ديگر از پريان، كه خداپرست و نيك‏رفتارند و با جادوي خود به قهرمانان داستان ياري مي‏رسانند، يا آنان را راهنمايي مي‏كنند كه با برگ درختي سحرآميز چگونه دردها را درمان، به‏ويژه چشمان نابينا را بينا كنند، در اين گونه موارد ظاهراً صبغه قداست والهي پري پيش از ظهور زرتشت، حفظ شده است.
 
پريان كافر و بدكردار از نام خدا مي‏گريزند و آدميان را گرفتار طلسم و جادو مي‏كنند. قهرمانان براي رهايي از طلسم پريان به راهنمايي عابدي خداپرست نيازمندند كه در سمك عيار از او به عنوان «يزدان‏پرست» ياد شده است و كارهاي او وظايف كاهنان را در جوامع باستاني تداعي مي‏كند. گاه نيز خضر و الياس قهرمانان را از طلسم رها مي‏كنند. پريان داراي گنج‏اند و هنگامي كه قهرمانان طلسم آنها را مي‏شكنند، گنج و سرمايه پريان را به دست مي‏آورند.

داستان‏هاي پريان بخشي از ادبيات بسياري از مردم جهان را تشكيل مي‏دهد كه برخي از ويژگي‏هاي پريان در ادبيات همه آنان مشترك است، نظير اينكه پريان با جادوي خود خصلت‏هاي نيك يا بد را به نوزادان مي‏بخشند، انديشه‏هاي ديگران را در مي‏يابند و از آينده خبر مي‏دهند، داراي كاخ‏ها و سفره‏هاي رنگين‏اند، اشياء و اشخاص را با جادوي خود به صورت‏هاي گوناگون در مي‏آورند و گنج و سرمايه سرشار دارند كه به ديگران مي‏بخشند. اين ويژگي‏ها در قصّه‏هاي عاميانه فارسي هم بيش و كم ديده مي‏شود.
پريان با جادوي خود خصلت‏هاي نيك يا بد را به نوزادان مي‏بخشند، انديشه‏هاي ديگران را در مي‏يابند و از آينده خبر مي‏دهند، ...
پري در ادب فارسي گاه به معني «فرشته» و متضاد نام‏هايي مانند «ديو» و «اهرمن»، به معني شيطان، به كار رفته است. در بسياري از موارد هم با «جن» هم معنا است، چناكه در مرزبان‏نامه آمده است كه معزّمان (= افسون‏گران و جن‏گيران) پري را در شيشه مي‏كنند و در غزليات مولانا نيز به اين موضوع اشاره شده است؛ اما در مثنوي از اينكه ديو (= جن) را در شيشه مي‏كنند، سخن رفته است. در برخي از ترجمه‏هاي كهن فارسي قرآن نيز واژه «جن» به «پري» ترجمه شده است و در شعر فارسي به اينكه پري‏ همانند جن با جنون و ديوانگي مرتبط است، اشاره شده است. تركيباتي هم نظير «پري‏افساي»، «پري‏بند»، «پري‏خوان»، «پري‏ساي» و «پري گرفته» به معني «جن‏گير» است.

امروزه، برخي از عوام ايران پريان را «خوبان» و «از ما بهتران» نيز مي‏گويند و معتقدند كه زير درختان و در كنار چشمه‏سارها و چاه‏ها نبايد خوابيد زيرا ممكن است كه آدمي «پري‏زده» شود؛ و آزار پريان را، كه گاه منجر به جنون شخصي پري‏زده مي‏شود، اصطلاحاً «ظفر» مي‏گويند. براي درمان پري‏زده، به راهنمايي غيب‏گو يا پري‏خوان، در مكان «فاضل»، نظير سايه درخت و كنار چشمه‏سار، زيرزمين و آب‏انبار، سفره‏اي كه پارچه سبز يا سفيد، آرد، نمك، شمع و آيينه از لوازم آن بود مي‏گستردند و به خواندن اوراد مي‏پرداختند. اين رسم كه «سفره سبزي كردن» نام دارد، اكنون تقريباً منسوخ شده است.
در اعتقادات ايرانيان كهن دو تصوّر درباره پري وجود داشت: يكي تصوّر منفي، كه بر طبق اعتقادات زردشتي پري را پليد و اهريمني مي‏دانست؛ و ديگري تصوّري كه پري را الهه عشق و باروري مي‏دانست و صبغه قداست به پري مي‏داد. پس از ورود اسلام به ايران نيز اين دو ذهنيّت درباره پري دوام يافت. همچنين، ويژگي‏هاي پري زردشتي با اعتقادات درباره جنيان بدجنس و شياطين در آميخت و، از سويي ديگر نيز، پري كه زماني ايزدبانو بود، مترادف با فرشته و حوري پنداشته شد. اما مهم اين است كه در طي قرن‏ها پري همچنان در انديشه و باورهاي ايرانيان باقي مانده است.

 
گردآوري: گروه فرهنگ و هنر سيمرغ
منبع: kateb-shahrzad.blogspot.com
 
يکشنبه هشتم 8 1390 23:29
X